خداوند نزدیک است — ۸ فبروری ۲۰۲۶: دوم تواریخ ۱۸:۷

خداوند نزدیک استاستیون کمپبل

خداوند نزدیک است
همه مطالب

۱ یعقوب به زندگی در کنعان که محل اقامت پدرش بود ادامه داد. ۲ و این داستان یعقوب و خانوادۀ او است: یوسف که جوان هفده ساله ای بود، به اتفاق برادران ناسکۀ خود ـ پسران بلهه و زلفه زنان پدرش ـ از گلۀ پدر خود نگهبانی می کرد. او از کارهای بدی که برادرانش می کردند به پدر خود خبر می داد. ۳ یعقوب، یوسف را از تمام پسران خود زیادتر دوست می داشت. زیرا یوسف در زمان پیری او به دنیا آمده بود. او برای یوسف چپن دراز و آستین داری دوخته بود. ۴ وقتی برادرانش دیدند که پدرشان یوسف را زیادتر از آن ها دوست دارد، از یوسف نفرت داشتند، به طوری که نمی توانستند با او دوستانه صحبت کنند. ۵ یک شب یوسف خوابی دید. وقتی خواب خود را برای برادران خود تعریف کرد، آن ها زیادتر بدبین او شدند. ۶ یوسف گفت: «گوش کنید چه خوابی دیده ام. ما همه در مزرعه مشغول بستن خوشه های گندم بودیم. ۷ خوشۀ گندم من بلند شد و راست ایستاد. خوشه های گندم شما دور خوشۀ گندم من ایستادند و در مقابل آن تعظیم کردند.» ۸ برادرانش گفتند: «آیا فکر می کنی که تو پادشاه و فرمانروای ما می شوی؟» پس به خاطر خوابی که یوسف دیده و برای آن ها تعریف کرده بود بدبینی آن ها از او زیادتر شد. ۹ بعد از آن یوسف خواب دیگری دید و به برادران خود گفت: «من خواب دیگری دیدم. خواب دیدم که آفتاب و مهتاب و دوازده ستاره به من تعظیم می کردند.» ۱۰ او این خواب را برای پدر خود هم تعریف کرد. پدرش او را سرزنش کرد و گفت: «این چه خوابی است که دیده ای؟ آیا فکر می کنی که من و مادرت و برادرانت آمده در مقابل تو تعظیم می کنیم؟» ۱۱ برادران یوسف بالای او قهر شدند، اما پدرش این موضوع را به خاطر سپرد. ۱۲ یک روز که برادران یوسف برای چراندن گله به شکیم رفته بودند، ۱۳ یعقوب به یوسف گفت: «برادرانت در شکیم مشغول چراندن گله هستند، بیا تو را در آنجا بفرستم.» یوسف گفت: «من حاضرم.» ۱۴ پدرش گفت: «برو از سلامتی برادرانت و از وضع گله برای من خبر بیاور.» پس پدرش او را از دشت حبرون به شکیم فرستاد. وقتی یوسف به شکیم رسید، در آنجا دنبال برادران خود می گشت. ۱۵ مردی او را دید و پرسید: «اینجا چه می کنی؟» ۱۶ یوسف گفت: «می خواهم برادرانم را پیدا کنم. آن ها برای چراندن گله رفته اند. آیا می دانی آن ها کجا هستند؟» ۱۷ آن مرد گفت: «از اینجا رفته اند. من از آن ها شنیدم که به دوتان می روند.» پس یوسف دنبال برادران خود رفت و آن ها را در دوتان پیدا کرد. ۱۸ برادرانش او را از دور دیدند و قبل از اینکه به آن ها برسد، نقشه کشیدند تا او را بکشند. ۱۹ آن ها به یکدیگر گفتند: «کسی که برای ما خواب دیده است، می آید. ۲۰ بیائید همین حالا او را بکشیم و در یکی از این چاه های خشک بیندازیم و بگوئیم حیوان درنده ای او را کشته است. آن وقت ببینیم تعبیر خوابهای او چه خواهد بود.» ۲۱ رئوبین وقتی این را شنید کوشش کرد تا او را نجات دهد. پس گفت: «او را نکشیم، ۲۲ بهتر است او را در یکی از این چاه ها بیندازیم و به او صدمه نرسانیم.» او این را به خاطری گفت تا او را نجات داده به پیش پدر خود برگرداند. ۲۳ وقتی یوسف پیش برادران خود آمد، ۲۴ آن ها او را گرفته و آن چپن آستین دراز را از جانش کشیدند. سپس او را در چاه خشک و بی آبی انداختند. ۲۵ وقتی آن ها مشغول غذا خوردن بودند، متوجه شدند که کاروان اسماعیلیان که از جلعاد به مصر می رود از آنجا می گذرد و بار شتران آن ها هم مرهم و مصالح دیگ و ادویه بود. ۲۶ یهودا به برادران خود گفت: «از اینکه برادر خود را بکشیم و موضوع قتل او را پنهان کنیم چه فایده ای به ما می رسد؟ ۲۷ بیائید او را به این اسماعیلیان بدون اینکه به او صدمه ای برسانیم، بفروشیم. از اینها گذشته او برادر و رگ و خون ما است.» برادرانش به پیشنهاد او موافقت کردند. ۲۸ وقتی تاجر های مدیانی از آنجا می گذشتند آن ها یوسف را از چاه بیرون کشیدند و به قیمت بیست سکۀ نقره به اسماعیلیان فروختند. آن ها او را به مصر بردند. ۲۹ وقتی رئوبین به سر چاه آمد، دید که یوسف در آنجا نیست. از غصه لباس خود را پاره کرد. ۳۰ و به پیش برادران خود برگشت و گفت: «یوسف در آنجا نیست. حالا من چه کنم؟» ۳۱ آن ها بزی را کشتند و چپن یوسف را با خون آن آغشته کردند. ۳۲ سپس آن چپن خون آلود را به پیش پدر خود بردند و گفتند: «ما این را پیدا کرده ایم ببین آیا چپن پسر تو است؟» ۳۳ یعقوب آن چپن را شناخت و گفت: «بلی این چپن او است. حتماً حیوان درنده ای او را کشته است. پسرم یوسف پاره پاره شده است.» ۳۴ یعقوب از غصه لباس خود را پاره کرد و لباس ماتم پوشید و مدت درازی برای پسر خود ماتم گرفت. ۳۵ تمام پسرها و دختر های او آمدند تا او را تسلی بدهند. اما او آن ها را رد کرد و گفت: «من با این غم به گور می روم.» پس او به گریه و زاری برای پسر خود ادامه داد. ۳۶ اما تاجران مدیانی یوسف را به مصر بردند و او را به فوتیفار که قوماندان گارد فرعون بود فروختند.

۱ اینها از سخنان سلیمان است: پسر عاقل پدر خود را خوشحال می سازد، اما پسر احمق سبب اندوه مادر خود می شود. ۲ ثروتی که از راه های نامشروع به دست آورده باشی برایت مفید نخواهد بود، اما امانت و صداقت زندگی تو را از نابودی نجات می دهد. ۳ خداوند نمی گذارد که شخص صادق گرسنه بماند، ولی خواهش های شرارت آمیز مردم شریر را برآورده نمی سازد. ۴ تنبلی تو را فقیر می سازد، اما کار و کوشش ترا ثروتمند می کند. ۵ شخص عاقل هنگام تابستان آذوقۀ خود را ذخیره می کند، ولی کسی که در موقع درو بخوابد، شرمنده خواهد شد. ۶ شخص نیکوکار برکت خواهد یافت، ولی سخنان مرد بدکار، ظلم و شرارت را پنهان می کند. ۷ مردم نیک خاطرۀ خوبی از خود بجا می گذارند، اما مردم شریر خیلی زود فراموش می شوند. ۸ شخص عاقل به نصیحت دیگران گوش می دهد، اما مردمی که حرف احمقانه می زنند، تلف خواهند شد. ۹ مردم صادق در امن و امان خواهند بود، ولی مردم خائن رسوا خواهند شد. ۱۰ کسی که حقیقت را پنهان کند، موجب بدبختی می شود، ولی کسی که آشکارا انتقاد کند، صلح و آرامش بوجود می آورد. ۱۱ سخنان مرد نیک چشمۀ حیات است. اما سخنان مرد شریر، ظلم و شرارت را پنهان می کند. ۱۲ کینه و نفرت موجب زحمت و دردسر می شود، اما محبت تقصیرات دیگران را نادیده می گیرد. ۱۳ مردم فهمیده حرف حکیمانه می زنند، ولی مردم نادان باید تنبیه شوند. ۱۴ مردم حکیم همیشه دنبال کسب علم و دانش هستند، اما سخنان مردم نادان مشکلات بار می آورند. ۱۵ اموال دولتمندان آن ها را محافظت می کند، اما تنگدستی مردم فقیر سبب نابودی آن ها می گردد. ۱۶ پاداش نیکوکاری آرامش و عاقبت شرارت هلاکت است. ۱۷ آنهایی که به پند و نصیحت دیگران گوش می دهند، نجات می یابند، اما کسانی که به اشتباهات خود اعتراف نمی کنند، گمراه می گردند. ۱۸ کسی که کینه و نفرت خود را مخفی می کند، دروغگو و کسی که شایعات بی اساس را منتشر می کند، احمق است. ۱۹ پُرگوئی موجب گناه می شود، اما مرد عاقل کسی است که سکوت اختیار می کند. ۲۰ سخنان مرد نیکو، مانند نقرۀ خالص است، ولی افکار شریران هیچ ارزش ندارد. ۲۱ سخنان مرد نیکو به عدۀ زیادی فایده می رساند، اما سخنان احمق موجب نابودی خودش می شود. ۲۲ برکت خداوند بزرگترین ثروت ما است. تمام تلاش و زحمت ما چیزی به آن افزوده نمی تواند. ۲۳ لذت بردن از کارهای بد، کار احمقانه ای است. مردم عاقل از حکمت لذت می برند. ۲۴ مردم راستکار به آروز های خود می رسند، ولی مردم شریر دچار بلائی می شوند که از آن می ترسند. ۲۵ وقتی طوفان بیاید مردم شریر نابود می شوند، اما مردم راستکار همیشه در امان هستند. ۲۶ هرگز کار خود را به مردم تنبل نسپار، آن ها مثل سرکه برای دندان و مانند دود برای چشم زیان بخش هستند. ۲۷ خداوند را احترام کن تا عمرت دراز شود. مردم شریر عمر طولانی و پُر ثمر ندارند. ۲۸ امیدهای مرد نیک او را خوشحال می سازد، ولی مردم شریر هیچ امیدی ندارند. ۲۹ خداوند از مردم راستکار حمایت می کند، ولی شریران را نابود می سازد. ۳۰ مردم نیک همیشه در امنیت بسر می برند، اما مردم شریر بر روی زمین زنده نخواهند ماند. ۳۱ مردم نیکوکار از روی حکمت صحبت می کنند، اما زبان شریران بریده خواهد شد. ۳۲ مردم نیکوکار با مهربانی صحبت می کنند، اما سخنان شریران همیشه موجب رنجش مردم است.

۱ در این وقت یَهُوشافاط دارای ثروت و حشمت زیادی بود و با خاندان اخاب، پادشاه اسرائیل پیمان زناشوئی بست. ۲ پس از چند سالی برای دیدن اخاب پادشاه به سامره رفت و اخاب برای او و همراهانش گوسفند و گاو بیشماری را کشت و ضمناً او را تشویق کرد که به راموت جِلعاد حمله ببرد. ۳ اخاب، پادشاه اسرائیل از یَهُوشافاط پرسید: «می خواهی همراه من به راموت جلعاد بروی؟» او جواب داد: «من مثل تو و قوم من چون قوم تو است. پس البته با شما بجنگ می رویم.» ۴ یَهُوشافاط به پادشاه اسرائیل گفت: «خواهش می کنم که امروز از کلام خداوند مسألت نمایی.» ۵ پس پادشاه اسرائیل تمام انبیاء را که جمعاً چهارصد نفر بودند جمع کرد و از آن ها پرسید: «آیا برای جنگ به راموت جلعاد برویم یا نه؟» آن ها جواب دادند: «بروید و خداوند پادشاه را فاتح می سازد.» ۶ اما یَهُوشافاط پرسید: «آیا در اینجا بغیر از اینها کدام نبی دیگر هم است که بوسیلۀ او از خداوند مصلحت بخواهیم؟» ۷ پادشاه اسرائیل جواب داد: «بلی، یک نفر دیگر هم است و می توانیم از او خواهش کنیم که در این مورد از خداوند برای ما راهنمائی طلب نماید. نام او میکایا، پسر یِملا است، اما از او نفرت دارم، زیرا او هیچگاهی پیشگوئی خوبی در بارۀ من نمی کند. برعکس، همیشه چیزهای بد در مورد من می گوید.» یَهُوشافاط گفت: «پادشاه نباید این سخن را بزند.» ۸ آنگاه پادشاه اسرائیل یکی از مأمورین خود را فراخواند و به او گفت: «فوراً برو و میکایای پسر یِملا را بحضور من بیاور.» ۹ بعد هردو پادشاه یَهُودا و اسرائیل هر کدام ملبس با لباس شاهانه بر تخت خود در یک جای وسیع نزدیک دروازۀ دخول شهر سامره نشستند و همۀ انبیا در حضور شان نبوت می کردند. ۱۰ زدِقیه پسر کِنعنه که شاخهای آهنین جهت مراسم خاص برای خود ساخته بود، گفت: «خداوند چنین می فرماید: با اینها مردم سوریه را شکست می دهی و از بین می بری.» ۱۱ انبیاء دیگر هم همین پیشگوئی را کردند و گفتند: «به راموت جلعاد برو و پیروز شو؛ خداوند آن ها را به دست شاه تسلیم می کند.» ۱۲ قاصد شاه برای آوردن میکایا رفت و به او گفت: «همه انبیاء متفقاً نظریۀ نیکی دربارۀ شاه دادند و تو هم باید با نظریۀ آن ها موافق باشی و حرف خوب بزنی.» ۱۳ اما میکایا گفت: «به خداوند زنده قسم است که هرچه را که خدا بفرماید من فرمودۀ او را اعلام می کنم.» ۱۴ وقتی که بحضور شاه آمد، شاه از او پرسید: «میکایا، آیا برای جنگ به راموت جِلعاد بروم یا نه؟» میکایا جواب داد: «بلی، برو و پیروز شو! آن ها به تو تسلیم می شوند.» ۱۵ پادشاه به او گفت: «چند مرتبه باید ترا قسم بدهم که فقط آنچه را که خداوند فرموده است به من بگوئی؟» ۱۶ آنگاه میکایا جواب داد: «من مردم اسرائیل را دیدم که همگی بر فراز کوهها پراگنده اند و خداوند فرمود: این مردم صاحب ندارند، پس همگی به خانه های خود برگردند.» ۱۷ پادشاه اسرائیل رو بطرف یَهُوشافاط کرده گفت: «نگفتمت که این شخص بغیر از چیزهای بد هیچگاهی پیشگوئی خوبی در بارۀ من نمی کند؟» ۱۸ میکایا گفت: «بشنو که خداوند دیگر چه فرمود. من خداوند را دیدم که بر تخت خود نشسته است و همه فرشتگان در دست راست و چپ او ایستاده اند ۱۹ و آنگاه خداوند فرمود: «چه کسی می خواهد برود و اخاب، پادشاه اسرائیل را فریب دهد تا به راموت جِلعاد برود و در آنجا کشته شود؟» هر یک نظری مختلفی داد. ۲۰ در این وقت، یکی از ارواح پیش آمد و بحضور خداوند ایستاد و عرض کرد: «من او را فریب می دهم.» خداوند پرسید: «چطور؟» ۲۱ او جواب داد: «من می روم و کاری می کنم که همه انبیای او دروغ بگویند.» خداوند فرمود: «برو و او را فریب ده، در کارت موفق می شوی.» ۲۲ پس می بینی که خداوند روح را فرستاد تا کاری کند که انبیاء دروغ بگویند، زیرا خداوند می خواهد که بلائی بر سر تو بیاورد.» ۲۳ آنگاه زدِقیه پسر کِنعنه پیش آمد و بروی میکایا سیلی زد و پرسید: «روح خداوند از کدام راه از پیش من رفت و نزد تو آمد و با تو حرف زد؟» ۲۴ میکایا جواب داد: «روزیکه در پَسخانه بروی و خود را پنهان کنی، آنوقت خواهی دانست.» ۲۵ پادشاه اسرائیل گفت: «او را دستگیر کنید و پیش آمون، حاکم شهر و یوآش، پسر پادشاه ببرید ۲۶ و بگوئید: پادشاه امر کرده است که این مرد را در زندان بیندازید و نان و آب برایش بدهید تا من بسلامتی از جنگ برگردم.» ۲۷ میکایا گفت: «اگر تو بسلامتی برگردی، در آنصورت معلوم می شود که خداوند با من حرف نزده است.» بعد رو بطرف مردم کرده گفت: «شما هم بشنوید و شاهد باشید.» ۲۸ پس پادشاه اسرائیل و یَهُوشافاط، پادشاه یَهُودا رهسپار راموت جلعاد شدند. ۲۹ پادشاه اسرائیل به یَهُوشافاط گفت: «من با تغییر قیافه به میدان جنگ می روم و تو لباس شاهی خود را بپوش.» بعد پادشاه تغییر قیافه داده برای جنگ رفت. ۳۰ پادشاه سوریه به فرماندهان عراده های جنگی امر کرده گفت: «از همگی صرفنظر کنید، فقط با خود پادشاه بجنگید.» ۳۱ وقتی فرماندهان عراده جات یَهُوشافاط را دیدند گمان کردند که پادشاه اسرائیل است، برگشتند تا بر او حمله کنند. اما یَهُوشافاط فریاد کرد و خداوند به کمک او رسید و او را نجات داد. ۳۲ چون فرماندهان پی بردند که او پادشاه اسرائیل نیست، از تعقیب او دست کشیدند. ۳۳ اما اتفاقاً شخصی کمان خود را کشید و تیری را رها کرد و تیر به دَرز زِرِه اخاب خورد و اخاب به رانندۀ عرادۀ خود گفت: «من زخمی شده ام. برگرد و مرا از میدان جنگ بیرون کن.» ۳۴ و در آن روز جنگ بسیار شدید شد و پادشاه اسرائیل در حالیکه رویش بطرف عساکر سوریه بود تا هنگام عصر در عرادۀ خود قرار گرفت و بعد در وقت غروب آفتاب چشم از جهان فروبست.

پیدایش ۳۷:۴ · امثال سلیمان ۱۰:۱۲ · دوم تواریخ ۱۸:۷ · TDV

به روح خدا، رسولی که به ما می‌گوید «خدا محبت است»، همچنین ما را از نفرت از برادرانمان برحذر می‌دارد. در سه فصل متوالی از رساله اول ، ما هشدارهای شدید او را می‌یابیم.

کسی که از برادر خود نفرت دارد در راه می‌رود (۲:۹–۱۱) و است (۳:۱۱–۱۵). علاوه بر این، کسی که ادعا می‌کند خدا را دوست دارد، اگر از برادر خود نیز نفرت داشته باشد، دروغگو خوانده می‌شود (۴:۲۰–۲۱). این آیات حتی اشاره می‌کنند که کسی که از برادر خود نفرت دارد ممکن است یک ایماندار واقعی نباشد، زیرا «هیچ قاتلی حیات جاودان در خود ندارد»؛ و «کسی که برادر خود را که دیده است دوست ندارد، چگونه می‌تواند خدایی را که ندیده است دوست داشته باشد؟» (۳:۱۵؛ ۴:۲۰).

با این حال، کسی که مورد نفرت قرار می‌گیرد برادر نامیده می‌شود، و بنابراین ما باید مکث کنیم تا بررسی کنیم که آیا خود ما نیز مشمول این هشدارها می‌شویم. نفرت نگرش دنیای بی‌‌ایمان نسبت به مسیحیان است (۳:۱۳)، پس چقدر وحشتناک است که ایمانداران واقعی ممکن است با دنیا همراه شوند تا نفرت خود را علیه برادرانشان ابراز کنند!

اما بیشتر مسیحیان بهتر بدانند که از کلمه «نفرت» استفاده نکنند و فقط به نارضایتی شدید از رفتار یا آموزه کسی اعتراف کنند. با این حال، کتب مقدس ریاکاری ما را با توضیح اینکه نفرت چگونه به نظر می‌رسد، آشکار می‌کنند. در ، نفرت خود را از اعلام کرد زیرا آن مرد خدا همیشه علیه او سخن می‌گفت. و در ، برادران از او متنفر بودند و بنابراین حتی نمی‌توانستند با او با سخن بگویند. اگر من از یک ایماندار دیگر خوشم نمی‌آید زیرا احساس می‌کنم او همیشه با من مخالف است؛ یا اگر با برخی برادران یا خواهران آنقدر شدید درگیر می‌شوم که حتی نمی‌توانم با به آنها کنم؛ پس من در جمع و برادران هستم. خدا نکند! در نفرت همیشه راه خود را گم خواهیم کرد؛ اما می‌دانیم که از مرگ به گذشته‌ایم وقتی برادران خود را دوست داریم (۱ ۲:۱۱؛ ۳:۱۴).

در اصل در https://thelordisnear.org منتشر شده است. با هوش مصنوعی ترجمه شده، از جمله نقل‌قول‌های کتاب مقدس — هر ارجاعی را باز کنید تا آن را در کتاب مقدس به زبان دری بخوانید.

The Bible in Dari “Today’s Dari Version” © United Bible Societies and Pamir Ministries (OM). pamirministries.org

عکس از Ronnie Schmutz در Unsplash (https://unsplash.com/photos/a-very-tall-waterfall-in-the-middle-of-a-mountain-beO051yJ-iM)

روزهای اخیر

دیدن همه
  • فبروری ۷, ۲۰۲۶

    وقتی اسرائیل به مدت یک هفته کامل از دستورات دقیق خداوند پیروی کرده بود، به دستور یوشع...

  • فبروری ۶, ۲۰۲۶

    هیچ چیزی نیست که فرزندان خدا نیاز داشته باشند خود را در مورد آن قضاوت کنند، به اندازه...

  • فبروری ۵, ۲۰۲۶

    خداوند هرگز از ما نمی‌خواهد که کاری برای او انجام دهیم، چه کوچک و چه بزرگ، بدون اینکه...

  • فبروری ۴, ۲۰۲۶

    فرزند خدا، در حالت عادی و درست عواطف خود، به آینده می‌نگرد، زمانی که تمام موانع برداشته...

  • فبروری ۲, ۲۰۲۶

    این سومین بار از پنج باری است که در کتاب عبرانیان نویسنده ذکر می‌کند که خداوند عیسی در...

  • فبروری ۱, ۲۰۲۶

    در دهمین روز از ماه اول بود که اسرائیل از اردن عبور کرد. آنها در جلجال، درست در شرق...