خداوند نزدیک است — ۱۵ جنوری ۲۰۲۶: لوقا ۱۵:۲۰-۲۱

خداوند نزدیک استآلبرت بلوک

خداوند نزدیک است
همه مطالب

۱ ابشالوم، پسر داود، خواهر زیبائی داشت بنام تامار. پسر دیگر داود که اَمنُون نام داشت عاشق تامار شد. ۲ عشق تامار آنقدر او را رنج می داد که سرانجام بیمار شد. چون تامار باکره بود، امکان نداشت که اَمنُون با او رابطه ای داشته باشد. ۳ اَمنُون دوست هوشیار و زیرکی داشت که نام او یوناداب بود. او پسر شمعی، برادر داود بود. ۴ یکروز یوناداب به اَمنُون گفت: «ای شهزاده، چرا روز بروز لاغر می شوی و چرا به من نمی گوئی که چه تکلیف داری؟» اَمنُون گفت: «من تامار، خواهر اندرم را دوست دارم.» ۵ یوناداب به او گفت: «برو در بسترت دراز بکش و بهانه کن که مریض هستی. وقتیکه پدرت به دیدنت آمد از او خواهش کن که به خواهرت تامار اجازه بدهد که برایت غذا تهیه کند و بگو که از دست او نان مزه ات می دهد.» ۶ پس اَمنُون به بستر رفت و بهانه کرد که مریض است. وقتیکه پادشاه بدیدنش آمد، اَمنُون از او خواهش کرده گفت: «بگذار خواهرم تامار بیاید و یک چیزی برایم پخته کند که بخورم، زیرا خوش دارم که پیشروی من آشپزی کند و من از دستش بخورم.» ۷ آنگاه داود به تامار پیام فرستاد و گفت: «به خانۀ برادرت برو و برای او نان بپز.» ۸ پس تامار بخانۀ اَمنُون رفت و اَمنُون در اطاق خواب خود روی بستر دراز کشیده بود. تامار کمی آرد گرفت و خمیر کرد و نان پخت. ۹ بعد آنرا در یک پطنوس برای او برد. اما اَمنُون از خوردن خودداری کرد و گفت هیچکس در خانه نباشد. همه را بیرون کن. بنابران، خانه خالی شد. ۱۰ آنگاه اَمنُون به تامار گفت: «حالا نان را به اطاق خوابم بیار و با دست خود بدهانم کن.» ۱۱ اما وقتی تامار نان را برای او به اطاق خوابش برد، اَمنُون از دست او گرفت و گفت: «بیا خواهر عزیزم، با من در بستر بخواب.» ۱۲ تامار گفت: «نه، برادر مرا وادار به این کار نکن، زیرا این عمل در اسرائیل جنایت است. احمق و ساده لوح نباش. ۱۳ می دانی که من شرمنده و رسوا می شوم و تو هم یکی از احمقترین مردان اسرائیل بشمار خواهی رفت. برو با پادشاه حرف بزن و او اجازه می دهد که با من عروسی کنی.» ۱۴ اما اَمنُون حرف او را نشنید و چون او از تامار قویتر بود مجبورش ساخت که با او همبستر شود. ۱۵ بعد اَمنُون دفعتاً از تامار متنفر شد. نفرت او شدیدتر از عشقی بود که قبلاً به او داشت. پس به تامار گفت که فوراً از خانه اش خارج شود. ۱۶ تامار گفت: «نه، برادر این کار غلط است، زیرا اگر مرا از خانه بیرون کنی این کار تو بدتر از جنایتی خواهد بود که قبلاً مرتکب شدی.» اما اَمنُون به زاری او گوش نداد ۱۷ و خادم خود را صدا کرد و گفت بیا این زن را از پیش من بیرون ببر و دروازه را پشت سرش قفل کن. ۱۸ پس خادم اَمنُون او را از خانه بیرون کرد و دروازه را پشت سرش بست. تامار پیراهن درازِ آستین دار به تن داشت، زیرا قرار رواج آن زمان، دختران باکرۀ پادشاه آن نوع لباس می پوشیدند. ۱۹ تامار خاکستر را بر سر خود ریخت، لباس خود را پاره کرد و در حالیکه دستهای خود را بر سر گذاشته بود فریاد کنان از آنجا رفت. ۲۰ ابشالوم از تامار پرسید: «آیا برادرت این کار را با تو کرده است؟ آرام باش. غصه نخور. او برادر تو است.» تامار در خانۀ ابشالوم در غم و پریشانی بسر می برد. ۲۱ وقتی خبر بگوش پادشاه رسید، بسیار قهر شد. ولی پسر خود، اَمنُون را سرزنش نکرد، زیرا او را بسیار دوست داشت و برعلاوه پسر اولش هم بود. ۲۲ اما ابشالوم حرف خوب یا بد به اَمنُون نزد. مگر بخاطریکه آن رسوائی را بسر خواهرش آورده بود در دل خود نفرت شدیدی از او داشت. ۲۳ دو سال از آن ماجرا گذشت. پشم چینان ابشالوم، در بعل حاصور در نزدیکی افرایم، پشم گوسفندان او را می چیدند و ابشالوم تمام برادران خود را در آن مراسم دعوت کرد. ۲۴ ابشالوم پیش پادشاه رفت و به او گفت: «عنقریب مراسم پشم چینی برگزار می شود و می خواهم که پادشاه و مأمورینش در این مراسم شرکت کنند.» ۲۵ اما پادشاه گفت: «نه، فرزندم، اگر همۀ ما بیائیم برایت بسیار زحمت می شود.» ابشالوم بسیار اصرار کرد، اما پادشاه نپذیرفت. از او تشکر کرد و برکتش داد. ۲۶ ابشالوم گفت: «اگر شما نمی توانید بیائید، اقلاً به برادرم اَمنُون اجازه بدهید که بیاید.» پادشاه پرسید: «چرا اَمنُون را می خواهی که بیاید؟» ۲۷ اما چون ابشالوم بسیار زاری کرد، شاه اجازه داد که اَمنُون و همه پسران دیگرش با او بروند. ۲۸ بعد ابشالوم به خادمان خود امر کرد: «صبر کنید تا سر اَمنُون از شراب گرم شود. به مجردیکه اشاره کردم فوراً اَمنُون را بکشید و نترسید، زیرا به امر من آن کار را می کنید. پس دلیر و شجاع باشید.» ۲۹ پس خادمان ابشالوم امر آقای خود را بجا آورده اَمنُون را کشتند. پسران دیگر شاه بر قاطرهای خود سوار شدند و از ترس جان فرار کردند. ۳۰ وقتی آن ها هنوز در راه بودند به داود خبر رسید که ابشالوم همه پسران او را کشته و یکی شانرا هم زنده نمانده است. ۳۱ آنگاه شاه برخاست و لباس خود را پاره کرد و بروی زمین دراز افتاد. مأمورینش هم همگی با جامه های دریده بدور او ایستاده بودند. ۳۲ اما یوناداب، برادرزادۀ داود (پسر شمعی) گفت: «خاطر تان جمع باشد، همۀ آن ها کشته نشده اند. تنها اَمنُون مرده است. ابشالوم از همان روزیکه اَمنُون به خواهرش، تامار تجاوز کرد، نقشۀ کشتن او را در سر داشت و قرار امر او کشته شد. ۳۳ خبریکه شنیدی حقیقت ندارد. طوریکه پیشتر گفتم بغیر از اَمنُون همه پسران شاه زنده هستند.» ۳۴ ابشالوم فرار کرد. کسانیکه مراقب و محافظ شهر بودند جمعیت بزرگی را دیدند که از جادۀ پهلوی کوه بطرف شهر می آیند. ۳۵ یوناداب به پادشاه گفت: «نگفتمت که پسرانت زنده هستند؟ ببین، آن ها می آیند.» ۳۶ همینکه حرفش تمام شد پسران شاه رسیدند و همگی با آواز بلند گریه کردند. همچنان پادشاه و خادمانش هم به تلخی گریستند. ۳۷ ابشالوم گریخت و پیش تَلمَی پسر عمیهود، پادشاه جشور رفت و داود هر روزه برای پسر خود گریه و ماتم می کرد. ۳۸ ابشالوم مدت سه سال در جشور ماند. ۳۹ حالا چون داود غم و درد مرگ اَمنُون را فراموش کرده بود، دلش برای دیدن ابشالوم بیقراری می کرد.

۱ چون یوآب پسر زِرویه فهمید که پادشاه بسیار شوق دیدن ابشالوم را دارد، ۲ یک نفر را به تَقوع فرستاد تا زنی را که در حکمت و دانش شهرت داشت، بیاورد. به او گفت: «خود را بدروغ ماتمدار نشان بده. لباس ماتم بپوش، سرت را شانه نکن و طوری خود را نشان بده که مدت زیادی عزادار بوده ای. ۳ بعد، از پادشاه وقت بگیر و بحضور او برو.» آنگاه به آن زن یاد داد که به شاه چه بگوید. ۴ وقتی آن زن بحضور پادشاه آمد، پیشروی او به علامت احترام روی بخاک افتاد و عرض کرد: «ای پادشاه، به من کمک کن!» ۵ پادشاه پرسید: «چه می خواهی؟» زن جواب داد: «من زن بیوه ای هستم. شوهرم فوت کرده است. ۶ این کنیزت دو پسر داشت. آندو در صحرا با هم جنگ کردند و در آنجا کسی نبود که آن ها را از هم جدا کند. در نتیجه یکی از آن ها کشته شد. ۷ حالا تمام فامیل تقاضا دارند که من پسر دیگرم را به دست قانون بسپارم تا بخاطر قتل برادر خود اعدام شود. اگر این کار را بکنم وارثی برای ما باقی نمی ماند و نام شوهرم از صفحۀ روزگار محو می شود.» ۸ پادشاه به زن گفت: «فعلاً تو بخانه ات برو و من در این باره فکر می کنم.» ۹ زن تَقوعی گفت: «بسیار تشکر! و اگر بخاطر کمکی که به من می کنی کسی ترا ملامت کند، ملامتی را من بگردن می گیرم.» ۱۰ پادشاه گفت: «اگر کسی به تو چیزی بگوید، او را بحضور من بیاور و من به تو اطمینان می دهم که کسی صدمه ای به تو رسانده نمی تواند.» ۱۱ آنوقت زن گفت: «پس بنام خداوند، خدای خود، قسم بخور که مدعی را نگذاری خون شخص دیگری را بریزد و پسر من از بین برود.» پادشاه گفت: «به خداوند قسم می خورم که نمی گذارم حتی یک تار موی پسرت کم شود.» ۱۲ باز زن گفت: «ای پادشاه، اجازه بفرما که یک خواهش دیگر هم بکنم.» پادشاه پرسید: «چه می خواهی؟» ۱۳ زن گفت: «تو وعده دادی که از من حمایه می کنی، پس چرا این کار را در حق سایر خلق خدا نمی کنی؟ پادشاه در این تصمیمی که دربارۀ من گرفته، مقصر است، زیرا پسر خودش را که آواره است، نبخشیده و به خانه نیاورده است. سرانجام همۀ ما می میریم. ۱۴ زندگی ما مثل آب است که وقتی بزمین ریخت جمع کردن آن غیر ممکن است. اما خداوند به کسیکه می کوشد به طریقی گمشده ای را از آوارگی و سرگردانی نجات بخشد، عمر دراز می دهد. ۱۵ چون حیات ما در خطر بود، با خود گفتم که به حضور پادشاه می روم و عرض خود را می کنم ۱۶ تا شاید خواهش مرا بپذیرد و مرا و پسرم را از دست آن کسیکه می خواهد از وطن و مردم ما جدا کرده از بین ببرد، رهائی دهد. ۱۷ این کنیزت یقین کامل دارد که پادشاه برای ما صلح و آرامش می آورد، زیرا او مثل فرشتۀ خداوند است و فرق خوبی و بدی را می داند. خداوند، خدای تو، همراهت باشد.» ۱۸ آنگاه پادشاه به آن زن گفت: «از تو سوالی می کنم و تو باید راست بگوئی.» زن گفت: «بفرما.» ۱۹ پادشاه پرسید: «آیا یوآب ترا به اینجا فرستاد؟» زن جواب داد: «عمر شاه دراز باد! من نمی خواهم چیزی را از پادشاه پنهان کنم. بلی، یوآب مرا به اینجا فرستاد و همه چیزی را که به تو گفتم، او به من یاد داد. ۲۰ او این کار را کرد تا منظور خود را بطور غیرمستقیم بحضور شاه تقدیم کند، اما معلوم شد که شاه مثل فرشته، حکیم و دانا و از همه رویدادها باخبر است.» ۲۱ پس پادشاه به یوآب گفت: «بسیار خوب، هرچه گفتی می کنم. حالا برو و ابشالوم را بیاور.» ۲۲ یوآب تعظیم کرد و گفت: «ای پادشاه، امروز فهمیدم که به من نظر لطف دارید، چون درخواست مرا اجابت کردید. خدا شما را برکت دهد.» ۲۳ پس یوآب برخاست و به جشور رفت و ابشالوم را به اورشلیم آورد. ۲۴ پادشاه گفت: «او را بخانه اش ببر و به اینجا نیاور. من نمی خواهم رویش را ببینم.» به این ترتیب ابشالوم در خانۀ خود زندگی کرد و دیگر روی پادشاه را ندید. ۲۵ در تمام اسرائیل مثل ابشالوم جوان خوشچهره ای پیدا نمی شد. از کف پا تا فرق سر، هیچگونه عیبی در او نبود. ۲۶ او موی سر خود را سالانه یکبار کوتاه می کرد. زیرا در ظرف یکسال آنقدر دراز و سنگین می شد که وزن آن به پنج پاو می رسید. ۲۷ ابشالوم سه پسر و یک دختر بنام تامار داشت که دختر بسیار زیبائی بود. ۲۸ ابشالوم دو سال پوره در اورشلیم زندگی کرد و هیچگاهی به حضور پادشاه نرفت. ۲۹ بعد به یوآب پیام فرستاد که بیاید و او را پیش شاه ببرد، اما یوآب نخواست که بیاید. بار دوم از او خواهش کرد که بیاید، باز هم قبول نکرد. ۳۰ آنگاه ابشالوم به خادمان خود گفت: «مزرعۀ یوآب پهلوی کشتزار من است و او در آن جو کاشته است. بروید و آنرا آتش بزنید.» خادمانش رفتند و مزرعۀ او را آتش زدند. ۳۱ یوآب به خانۀ ابشالوم رفت و از او پرسید: «چرا خادمانت مزرعۀ مرا آتش زدند؟» ۳۲ ابشالوم جواب داد: «من از تو خواهش کردم که اینجا بیائی تا ترا بحضور شاه بفرستم که از او بپرسی چرا مرا از جشور به اینجا آورد. برای من بهتر بود که در همانجا می ماندم. بنابرین، می خواهم پیش شاه بروم تا اگر گناهی دارم، مرا بکشد.» ۳۳ یوآب رفت و پیام ابشالوم را به شاه رساند. پادشاه او را بحضور خود خواست. وقتی ابشالوم پیش پادشاه آمد، مراتب تعظیم و احترام را بجا آورد و پادشاه او را بوسید.

۱ در همین زمان، جزیه گیران و دیگر بدکاران دَور عیسی جمع شده بودند تا به سخنان او گوش دهند. ۲ فریسیان و علمای شریعت غُر غُر کنان گفتند: «این مرد اشخاص رانده شده را با خوشی می پذیرد و با آنها غذا می خورد.» ۳ پس عیسی یک مَثَل آورد و گفت: ۴ «اگر یکی از شما صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها را گم کند، چه می کند؟ آیا نود و نُه تای دیگر را در چراگاه نمی گذارد و به دنبال آن گمشده نمی رود تا آن را پیدا کند؟ ۵ وقتی گوسفند را پیدا کرد، با خوشحالی آن را به سر شانه های خود گذاشته ۶ و به خانه می برد و همۀ دوستان و همسایه گان را جمع می کند و می گوید: «با من خوشی کنید، گوسفند گمشدۀ خود را پیدا کرده ام.» ۷ بدانید، برای یک گناهکار که توبه می کند، خوشی بزرگتری در بهشت برپا خواهد شد نسبت به نود و نُه شخص پرهیزگار که نیازی به توبه ندارند.» ۸ عیسی ادامه داد: «اگر زنی ده سکۀ نقره داشته باشد و یکی را گم کند، آیا چراغی روشن نمی کند و خانه را جارو کرده هر گوشۀ خانه را نمی گردد تا آن را پیدا کند؟ ۹ وقتی سکه را پیدا کرد، همۀ دوستان و همسایه گان خود را جمع می کند و می گوید: «با من خوشی کنید، پولی را که گم کرده بودم پیدا کردم.» ۱۰ به همین گونه بدانید که برای یک گناهکار که توبه می کند، فرشته گان خدا خوشی می کنند.» ۱۱ عیسی باز گفت: «مردی بود که دو پسر داشت. ۱۲ پسر خوردتر به پدرش گفت: «پدر، سهم مرا از دارایی خود به من بده.» پس پدر دارایی خود را بین دو پسرش تقسیم کرد. ۱۳ چند روز پس از آن، پسر خوردتر سهم خود را به پول نقد تبدیل کرد و راهی سرزمین دور شد. در آنجا همۀ دارایی خود را در عیاشی بر باد داد. ۱۴ وقتی تمام آن را خرج کرد، قحطی شدید در آن سرزمین رُخ داد و او محتاج گردید. ۱۵ پس پسر رفت و نوکر یکی از مردمان آن محل شد. آن شخص او را به مزرعۀ خود فرستاد تا خوکهایش را بچراند. ۱۶ پسر آرزو داشت شکم خود را با خوراکی که خوکها می خوردند پُر کند، ولی هیچ کس به او چیزی نمی داد. ۱۷ آخر به خود آمد و گفت: «بسیاری از نوکران پدرم نان کافی، حتی اضافی دارند و من در اینجا نزدیک است از گرسنه گی بمیرم. ۱۸ پس بر می خیزم و پیش پدر خود می روم و به او می گویم: پدر، من نسبت به خدا و نسبت به تو گناه کرده ام. ۱۹ دیگر لایق آن نیستم که پسر تو گفته شوم. با من هم مانند یکی از نوکران خود رفتار کن.» ۲۰ پس برخاست و راهی خانۀ پدر شد. هنوز به خانه نرسیده بود که پدرش او را از دور دید و دلش به حال پسرش سوخت و به طرف او دوید، دست به گردنش انداخت و به گرمی او را بوسید. ۲۱ پسر گفت: «پدر، من مقابل خدا و پیش تو گناه کرده ام. دیگر لایق آن نیستم که پسر تو گفته شوم.» ۲۲ اما پدر به نوکران خود گفت: «زود بروید! بهترین چپن را بیاورید و به او بپوشانید. انگشتری به انگشتش و کفش به پاهایش کنید. ۲۳ گوسالۀ چاق را هم بیاورید و بکُشید تا جشنی برپا کنیم، ۲۴ چون این پسر من مُرده بود، ولی حالا زنده شده است. او گم شده بود، اما حالا پیدا شده است.» به این ترتیب جشن و خوشی شروع شد. ۲۵ در این هنگام پسر کلانش در مزرعه بود، وقتی بازگشت و به خانه نزدیک شد، صدای موسیقی و رقص را شنید. ۲۶ پس یکی از نوکران را صدا کرد و پرسید: «چه خبر است؟» ۲۷ نوکر به او گفت: «برادرت آمده است و پدرت چون او را صحیح و سالم باز یافته است، گوسالۀ چاق را برای او کُشته است.» ۲۸ پسر بزرگ چنان قهر شد که حتی نمی خواست به داخل بیاید. پدرش بیرون آمد و پیش او زاری کرد. ۲۹ اما او در جواب پدر گفت: «تو خوب می دانی که من در این چند سال مانند یک غلام به تو خدمت کرده ام و هیچ وقت از اوامر تو سرپیچی نکرده ام اما تو حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستان خود جشن بگیرم. ۳۰ مگر همین که این پسرت پیدا شد، در حالی که همۀ ثروت تو را با فاحشه ها تلف کرد، با آن هم برای او گوسالۀ چاق را کُشتی.» ۳۱ پدر گفت: «پسرم، تو همیشه با من هستی و هر چه من دارم از توست. ۳۲ اما اکنون باید جشن بگیریم و خوشی کنیم، زیرا این برادر تو که مُرده بود، زنده شده است و گم شده بود، پیدا شده است.»»

دوم سموئیل ۱۳:۲۸–۳۴ · دوم سموئیل ۱۴:۳۳ · لوقا ۱۵:۲۰–۲۱ · TDV

داستان رابطه با پسرش غم‌انگیز است، اما درس‌ مهمی برای ما دارد. وقتی برادرش امنون را به رساند، به فرار کرد و سه سال در آنجا ماند (۲ ۱۳:۲۸–۳۴). در طول سال‌ تبعید خودخواسته ، آرزو داشت که نزد او برود، اما متأسفانه هرگز این کار را نکرد. ، با درک اشتیاق در برای پسرش، برای بازگشت درخواست کرد و پذیرفت. بازگشت، اما دو سال کامل گذشت و تنها زمانی که بر دیدن پدرش داشت، این اتفاق افتاد: «او نزد آمد و صورت خود را بر در برابر خم کرد. سپس را بوسید.» در ، همه چیز به نظر می‌رسید؛ به نظر می‌رسید که آشتی انجام شده است—اما اینطور نبود. واقعیت در سال‌ بعدی خود را نشان داد، که به توطئه و شورش علیه پدرش منجر شد و در نهایت به مرگ انجامید.

چه دیدار متفاوتی بود دیدار پسر ولخرج و پدرش، جایی که اعتراف واقعی و پذیرش کامل و غنی شد!

چقدر نیاز داریم که در روابطمان در خانواده‌ها، ازدواج‌ها و مکان‌ عبادتمان صادق باشیم. خدا مسخره نمی‌شود. ما نمی‌توانیم را با هم بخوریم، و رفاقت شاد و وحدت قلبی را نشان دهیم، اگر چنین چیزی وجود نداشته باشد. چقدر مهم است که آشتی واقعی و صمیمانه باشد. اگر نه، نتایج دیر یا زود با عواقب منفی بزرگ آشکار خواهد شد.

در اصل در https://thelordisnear.org منتشر شده است. با هوش مصنوعی ترجمه شده، از جمله نقل‌قول‌های کتاب مقدس — هر ارجاعی را باز کنید تا آن را در کتاب مقدس به زبان دری بخوانید.

The Bible in Dari “Today’s Dari Version” © United Bible Societies and Pamir Ministries (OM). pamirministries.org

عکس از Ronnie Schmutz در Unsplash (https://unsplash.com/photos/a-very-tall-waterfall-in-the-middle-of-a-mountain-beO051yJ-iM)

روزهای اخیر

دیدن همه
  • جنو ۱۳, ۲۰۲۶

    موسی مرده بود. سی روز عزاداری برای او به پایان رسیده بود. خدا یوشع را مأمور کرده بود تا...

  • جنو ۱۲, ۲۰۲۶

    نویسنده با خطاب قرار دادن خوانندگان خود به عنوان «برادران مقدس»، در پی یادآوری این نکته...

  • جنو ۱۰, ۲۰۲۶

    پولس رسول، به هدایت روح خدا، این نامه را به مسیحیان قرنتس، احتمالاً حدود سال ۵۴ میلادی،...

  • جنو ۹, ۲۰۲۶

    خداوند این پرنده شگفت‌انگیز را به عنوان مثالی از فیض خود استفاده می‌کند! هنگامی که...

  • جنو ۸, ۲۰۲۶

    ایمانداران در تسالونیکی از انواع بت‌ها به سوی خدا بازگشته بودند. ما گاهی می‌گوییم که آنها...