یک پولیس به جوانان در مورد دوزخ هشدار میدهد. سالها بعد، یک مرد بازگو میکند که چگونه این هشدار، که با مرگ دوستش برانگیخته شد، او را به پذیرفتن عیسی سوق داد.
اولین باری که به یاد میآورم به فکر مسائل ابدی افتادم، زمانی بود که یکی از نوههایم برای چند روز پیش من آمد. با گذشت سالها، ما تمام تلاش خود را کردیم تا «زندگیهای خوبی» داشته باشیم. با گذشت سالها، آنها تمام تلاش خود را کردند تا
گلاب سفید به یقه سردبیر مجله فیض و حقیقت سنجاق شده بود. او میگوید احساس میکرد خدا میخواهد آن را به او بدهد. وقتی رفت، دوباره او را به آمدن دعوت کرد. او گفت: «من نمیخواهم به جلسه شما بیایم! من دین شما را نمیخواهم. مرا تنها بگذارید
انجیل دزدیده شده. انجیل مریم هدیهای از مادرش بود که از دنیا رفته بود. او آن انجیل را بیش از هر چیز دیگری دوست داشت. پاداشی چندین برابر ارزش آن پیشنهاد شد، اما هیچکس آن را بازنگرداند. جنگی درگرفت، و مریم پرستار یک بیمارستان نظامی شد.
اگر شما با فیض خدا از طریق ایمان به خداوند عیسی مسیح نجات یافتهاید، باید داستانی برای گفتن داشته باشید. این شامل گفتن این است که چگونه به این نتیجه رسیدید که از بدو تولد و با عمل گناهکار هستید و به تنها نجاتدهندهای که فراهم شده است، نیاز داشتید.
دبلیو. پی. مککی رئیس یک جامعهٔ آتئیستی شد، جامعهای که به وجود خدا اعتقاد نداشت. او با افتخار از دانشکدهٔ پزشکی فارغالتحصیل شد و پیشرفت کرد تا رئیس بزرگترین بیمارستان در ادینبورگ، اسکاتلند شود. هرچه موفقتر میشد، در سبک زندگی خود نیز گناهآلودتر میشد.