من یک زن آزاد هستم!
سه سال ناامیدکننده و سه کالج بعد، تصمیم گرفتم که هیچ پاسخی برای سوالاتم وجود ندارد.
زندگی برای من فقط یک کلاژ بود از تجربیات – هرچه غیرعادیتر، بهتر. از دوره راهنمایی در جستجوی معنا، هر تجربه ممکنی را چشیده بودم، که با روال سیگار کشیدن/نوشیدن/مهمانی شروع شد. در دبیرستان و کالج به جنبشها پیوستم – از محیط زیست و جنبشهای ضد جنگ گرفته تا حقوق مدنی.
هنوز ناراضی بودم، فکر کردم شاید مشکل من یک گرسنگی روحانی است. فلسفه شرقی، یوگا، طالعبینی و ذن را امتحان کردم. من و دوستانم سفر کردیم، خواندیم، بحث کردیم و LSD مصرف کردیم. به رواندرمانگران و گروههای ملاقات و کمونها و هر تجربه خردهفرهنگی دیگری که میتوانید نام ببرید، رفتم و به دنبال پاسخهای نهایی به سوالات زندگی بودم.
سرانجام متقاعد شدم که تنها امید جامعه برای تغییر از طریق مدارس است، بنابراین خود را وقف تحقیق و تدریس در «مدارس آزاد» کردم. به روانشناسی پرداختم، نه تنها برای یادگیری در مورد کودکان، بلکه برای شناخت خودم نیز.
بالاخره فعالانه درگیر شدم در جنبش فمینیستی. هر چیزی را که میتوانستم به دست آورم خواندم و گروههای مطالعاتی زنان، تجمعات و گروههای آگاهیبخش را سازماندهی کردم. در مورد اعتقاداتم در مورد حقوق زنان، از جمله سقط جنین، بسیار صریح بودم. فکر میکردم ما کاملاً خودکفا هستیم و به مردان نیازی نداریم.
اما با تمام آگاهیبخشی و یادگیری چگونگی ابراز وجود، صادقانه میتوانم بگویم که هرگز واقعاً آزاد نشدم. سه سال ناامیدکننده و سه کالج بعد، تصمیم گرفتم که هیچ پاسخی برای سوالاتم وجود ندارد.
به طور کنایهآمیز، در حدود زمان آشفتگی هویتی من، یک دوست بسیار نزدیک «مسیحی شد» و نواری در مورد حقایق تاریخی و اهمیت رستاخیز مسیح به من داد. در ابتدا شکاک و بیتوجه بودم و مشکلاتم را به نحوه رفتار با من به عنوان یک زن نسبت میدادم. با این حال، هرچه بیشتر به نوار گوش میدادم، بیشتر متوجه میشدم که مشکل من اجتماعی، عاطفی، روانشناختی، محیطی، سیاسی یا جنسی نبود. روحانی بود. من سعی میکردم زندگی را بدون خدا زندگی کنم.
من هرگز واقعاً نفهمیده بودم که عیسی کیست – که او خدا بود که به عنوان انسان متولد شد، متولد شد تا بمیرد تا بهای گناهان من را به عنوان یک هدیه رایگان بپردازد. اما هرچه بیشتر به نوار گوش میدادم، حقایق بیشتر مرا مجبور میکردند که بپذیرم او «راه و راستی و حیات» بود (یوحنا 14:6) و هیچ کس جز از طریق او به خدا نمیرسید.
برای اولین بار در زندگیام، متوجه شدم که من گناهکاری هستم که به یک نجاتدهنده نیاز دارم، بنابراین به عیسی گفتم که به پرداخت او برای گناهانم اعتماد دارم و از او خواستم که زندگیام را به دست بگیرد. او بلافاصله شروع به تغییر من کرد.
همانطور که او عمیقترین نیازهایم را برآورده کرد، دریافتم که میتوانم دیگران را دوست داشته باشم به جای اینکه برده خواستههای خودخواهانه خودم باشم. او پاسخ سوالاتم را در مورد معنای زندگی به من داد. و شناخت شخصی او مرا آزاد کرد تا به تمام آنچه آگاهیبخشی نمیتوانست مرا بسازد، تبدیل شوم.
همانطور که کتاب مقدس را مطالعه کردم، کشف کردم که خدا به وضوح مردان و زنان را به یک اندازه ارزشمند میداند. تجربه عشق و ارزش او برای من، مرا از گناه، ترس، اضطراب و بیمعنایی رها کرده است. اکنون صلح، شادی، عشق و آزادی یک واقعیت محکم و روزانه هستند. بالاخره، من با آنچه هستم – در عیسی مسیح – در ارتباط هستم.
درباره نویسنده: جانت ماکسیم یک نویسنده آزاد و مادر سه دختر است که با خوشحالی ازدواج کرده است.