خداوند نزدیک است — ۱۳ نومبر ۲۰۲۵: پیدایش ۲۴:۲–۷

خداوند نزدیک استانیس بهنام

خداوند نزدیک است
همه مطالب

۱ ابراهیم بسیار پیر شده بود و خداوند به هر چه که او می کرد برکت می داد. ۲ او روزی به یکی از نوکران خود که از همه بزرگتر بود و اختیار همه چیز در دستش بود گفت: «دست خود را زیر ران من بگذار و قسم بخور. ۳ من می خواهم که تو به نام خداوند، خدای آسمان و زمین قسم بخوری که برای پسر من از مردم این سرزمین، یعنی کنعان زن نگیری. ۴ تو باید به سرزمینی که من در آن بدنیا آمده ام بروی و از آنجا از بین قوم من برای پسرم اسحاق زن بگیری.» ۵ آن نوکر پرسید: «اگر آن دختر حاضر نشود وطن خود را ترک کند و با من به این سرزمین بیاید چه کنم؟ آیا پسرت را به سرزمینی که تو از آنجا آمدی بفرستم؟» ۶ ابراهیم جواب داد: «تو نباید پسر مرا هیچ وقت به آنجا بفرستی. ۷ خداوند، خدای آسمان مرا از خانۀ پدرم و از سرزمین اقوامم بیرون آورد و بطور جدی به من قول داد که این سرزمین را به نسل من می دهد. او فرشتۀ خود را قبل از تو می فرستد. بنابرین، تو می توانی در آنجا زنی برای پسرم بگیری. ۸ اگر دختر حاضر نشد با تو بیاید، آن وقت تو از قولی که داده ای آزاد هستی. ولی تو در هیچ شرایطی نباید پسر مرا به آنجا ببری.» ۹ پس آن نوکر دست خود را زیر ران بادار خود، ابراهیم گذاشت و برای او قسم خورد که هر چه ابراهیم از او خواسته است، انجام دهد. ۱۰ آن نوکر، که اختیار دارائی ابراهیم در دستش بود، ده تا از شتر های بادار خود را گرفت و به شمال بین النهرین به شهری که ناحور در آن زندگی می کرد رفت. ۱۱ وقتی به آنجا رسید شترها را در کنار چشمه ای که بیرون شهر بود گذاشت. نزدیک غروب بود. وقتی که زنان برای بردن آب به آنجا می آمدند. ۱۲ او دعا کرد و گفت: «ای خداوند، خدای آقایم ابراهیم، امروز به من توفیق بده و رحمت خودت را با آقایم ابراهیم حفظ کن. ۱۳ من اینجا در کنار چشمه ای هستم که دختران این شهر برای بردن آب می آیند. ۱۴ به یکی از آن ها می گویم: «کوزۀ خود را پائین کن تا از آن بنوشم.» اگر او بگوید: «بنوش، من برای شتر هایت هم آب می آورم،» او همان کسی باشد که تو برای بنده ات اسحاق انتخاب کرده ای. اگر چنین شود من خواهم دانست که تو رحمت خود را با آقایم حفظ کرده ای.» ۱۵ قبل از اینکه او دعایش را تمام کند، رِبِکا با یک کوزۀ آب که بر شانه اش بود رسید. او دختر بِتوئیل بود و بِتوئیل پسر ناحور برادر ابراهیم بود و اسم زن ناحور، مِلکه بود. ۱۶ ربکا دختر بسیار زیبا و باکره بود. او از چشمه پائین رفت و کوزۀ خود را پُر کرد و برگشت. ۱۷ نوکر ابراهیم به استقبال او دوید و گفت: «لطفاً کمی آب از کوزه ات به من بده تا بنوشم.» ۱۸ او گفت: «بنوش، ای آقا» و فوراً کوزه را از شانه اش پائین آورد و نگهداشت تا او از آن بنوشد. ۱۹ وقتی آب نوشید، آن دختر به او گفت: «برای شتر هایت هم آب می آورم تا سیراب شوند.» ۲۰ او فوراً کوزۀ خود را در آبخور حیوانات خالی کرد و به طرف چشمه دوید تا برای همۀ شتران آب بیاورد. ۲۱ آن مرد در سکوت مراقب دختر بود تا ببیند آیا خداوند او را موفق خواهد کرد یا نه. ۲۲ وقتی آن دختر کارش تمام شد، آن مرد یک حلقۀ طلائی گران قیمت در بینی و همچنان دو عدد دستبند طلا به دست های دختر کرد. ۲۳ و به او گفت: «لطفاً به من بگو پدر تو کیست؟ آیا در خانۀ او برای من و برای مردان من جائی است تا شب را در آنجا بمانیم؟» ۲۴ دختر گفت: «پدر من بِتوئیل پسر ناحور و مِلکه است. ۲۵ در خانۀ ما، کاه و بیده فراوان و جا برای استراحت شما است.» ۲۶ پس آن مرد زانو زد و خداوند را پرستش نمود. ۲۷ او گفت: «سپاس بر خداوند، خدای آقایم ابراهیم که با وفاداری وعده ای را که به او داده است حفظ کرده است. خداوند مستقیماً مرا به خانۀ برادر آقایم راهنمائی کرده است.» ۲۸ دختر به طرف خانۀ مادر خود دوید و تمام داستان را تعریف کرد. ۲۹ ربکا برادری داشت بنام لابان. او به طرف بیرون دوید تا به چشمه ای که نوکر ابراهیم در آنجا بود برود. ۳۰ او حلقۀ بینی و دستبند ها را در دست خواهرش دیده بود و شنیده بود که آن مرد به دختر چه گفته است. او پیش نوکر ابراهیم که با شتر های خود کنار چشمه ایستاده بود رفت ۳۱ و به او گفت: «با من به خانه بیا. تو مردی هستی که خداوند او را برکت داده است. چرا بیرون ایستاده ای؟ من در خانه ام برای تو جا آماده کرده ام، برای شتر هایت هم جا هست.» ۳۲ پس آن مرد به خانه رفت و لابان شتر های او را باز کرد و به آن ها کاه و علف داد. سپس آب آورد تا نوکر ابراهیم و خادمان او پا های خود را بشویند. ۳۳ وقتی غذا آوردند، آن مرد گفت: «من تا منظور خود را نگویم غذا نخواهم خورد.» لابان گفت: «هر چه می خواهی بگو.» ۳۴ او گفت: «من نوکر ابراهیم هستم. ۳۵ خداوند، برکت و ثروت فراوان به آقایم بخشیده است. به او گله های گوسفند و بز و گاو و همچنین نقره و طلا و غلامان و کنیزان و شتران و خر های زیاد داده است. ۳۶ ساره، همسر آقایم در زمانی که پیر بود برای او پسری به دنیا آورد و آقایم هر چه داشت به او داده است. ۳۷ آقایم از من قول گرفته و مرا قسم داده است که از مردم کنعان برای پسرش زن نگیرم. ۳۸ بلکه گفت: «برو و از قبیلۀ پدرم، از میان اقوامم زنی برای او انتخاب کن.» ۳۹ من از آقایم پرسیدم: «اگر دختر نخواست با من بیاید چه کنم؟» ۴۰ او جواب داد: «خداوندی که همیشه او را اطاعت کرده ام فرشتۀ خود را با تو خواهد فرستاد و تو را موفق می کند. تو از میان قبیلۀ خودم و از میان فامیل پدرم، زنی برای پسرم می گیری. ۴۱ برای رهایی تو از این قسم فقط یک راه وجود دارد. اگر تو به نزد قوم من رفتی و آن ها تو را رد کردند آن وقت تو از قولی که داده ای، آزاد می شوی.» ۴۲ امروز وقتی به سر چشمه رسیدم، دعا کردم و گفتم: «ای خداوند، خدای آقایم ابراهیم. لطفاً در این کار به من توفیق عنایت کن. ۴۳ من اینجا سر چشمه می مانم. وقتی دختری برای بردن آب می آید از او می خواهم که از کوزۀ خود به من آب بدهد تا بنوشم. ۴۴ اگر او قبول کرد و برای شتر هایم هم آب آورد، او همان کسی باشد که تو انتخاب کرده ای تا همسر پسر آقایم بشود.» ۴۵ قبل از اینکه دعای خود را تمام کنم، ربکا با کوزۀ آبی که به شانه داشت آمد و به سر چشمه رفت تا آب بگیرد. به او گفتم: «لطفاً به من آب بده تا بنوشم.» ۴۶ او فوراً کوزه را از شانه اش پائین آورد و گفت: «بنوش، من شتر های ترا هم سیراب می کنم.» پس من نوشیدم و او شتر های مرا هم سیراب کرد. ۴۷ از او پرسیدم: «پدرت کیست؟» او جواب داد: «پدر من بِتوئیل پسر ناحور و مِلکه است.» سپس حلقه را در بینی او و دستبند ها را در دستش کردم. ۴۸ زانو زدم و خداوند را پرستش کردم. من خداوند، خدای آقایم ابراهیم را سپاس گفتم که مستقیماً مرا به خانۀ فامیل آقایم هدایت کرد. جائی که دختری برای پسر آقایم پیدا کردم. ۴۹ حالا اگر می خواهید به آقایم لطف بکنید، به من بگوئید تا بدانم وگرنه تصمیم بگیرم که چه باید بکنم.» ۵۰ لابان و بِتوئیل جواب دادند: «چون این امر از طرف خداوند است، ما حق نداریم تصمیم بگیریم. ۵۱ این تو و این ربکا. او را بگیر و برو. همان طوری که خداوند فرموده است او همسر پسر آقای تو بشود.» ۵۲ وقتی نوکر ابراهیم این را شنید، سجده کرد و خداوند را پرستش نمود. ۵۳ بعد رفت و رخت ها و هدایای طلا و نقره ای آورد و به ربکا داد. همچنین هدایای گران قیمتی نیز به برادر و مادرش داد. ۵۴ سپس نوکر ابراهیم و خادمان او خوردند و نوشیدند و شب را در آنجا به سر بردند. صبح وقتی بیدار شدند، او گفت: «اجازه بدهید پیش آقایم برگردم.» ۵۵ اما برادر و مادر ربکا گفتند: «بگذار دختر مدت یک هفته یا ده روز اینجا بماند و بعد برود.» ۵۶ آن مرد گفت: «ما را معطل مسازید. خداوند مرا در این سفر کامیاب گردانیده است. پس اجازه بدهید پیش آقایم برگردم.» ۵۷ آن ها جواب دادند: «بگذار دختر را صدا کنیم و ببینیم نظریۀ خودش چیست.» ۵۸ پس ربکا را صدا کردند و از او پرسیدند: «آیا می خواهی با این مرد بروی؟» او جواب داد: «بلی.» ۵۹ پس آن ها ربکا و دایه اش را، با نوکر ابراهیم و خادمان او فرستادند. ۶۰ آن ها برای ربکا دعای خیر کردند و گفتند: «تو، ای خواهر ما، مادر میلیون ها نفر شوی و نسل های تو شهر های دشمنان خود را به تصرف در آورند.» ۶۱ سپس ربکا و کنیزان او حاضر شدند. سوار شترها شده و همراه نوکر ابراهیم حرکت کردند. 62‏-63 اسحاق در قسمت جنوبی کنعان زندگی می کرد. او یک روز هنگام غروب بیرون رفت تا در مزرعه قدم بزند. از بیابان های اطراف چاه «خدای زنده و بینا» می گذشت که آمدن شترها را دید. 64 وقتی ربکا اسحاق را دید، از شتر خود پائین آمد 65 و از نوکر ابراهیم پرسید: «آن مرد کیست که از مزرعه به طرف ما می آید؟» نوکر جواب داد: «او آقای من است.» پس ربکا صورت خود را با روبند پوشانید. 66 نوکر هر چه که انجام داده بود برای اسحاق تعریف کرد. 67 اسحاق ربکا را به خیمه ای که مادرش ساره در آن زندگی می کرد، بُرد و با او ازدواج نموده به او دل بست. اسحاق بعد از مرگ مادرش تسلی یافت.

۱ خوشا به حال کسی که سرکشی او آمرزیده و گناه وی پوشیده شده است. ۲ خوشا به حال کسی که خداوند گناه او را به حساب نمی آورد و مکر و حیله ای در وجود او نیست. ۳ تا زمانی که به گناه خود اقرار نکردم، استخوانهایم بدرد آمده و تمام روز در عذاب بودم. ۴ شب و روز زجر می کشیدم. طراوت و شادابی من، همچو آبی که در گرمای تابستان تبخیر می کند، محو گردیده بود. ۵ بعد به گناه خود اقرار نمودم و جُرم خود را پنهان نکرده و گفتم: «من در حضور خداوند به سرکشی خود اعتراف می کنم.» آنگاه تو گناهم را بخشیدی و از آلودگی مرا پاک ساختی. ۶ پس باشد که هر شخص خداترس در زمان مطلوب به حضور تو دعا کند تا اگر سیلابهای زیادی هم به طغیان بیایند هرگز به او رسیده نتوانند. ۷ تو پناهگاه من هستی و در زمان مصیبت مرا نجات می دهی. فضای گرداگرد مرا پُر از سرودهای پیروزی و رهایی می نمائی. ۸ خداوند می فرماید: «من به تو حکمت می آموزم و ترا به راهی که باید بروی هدایت می کنم. ترا نصیحت می کنم و چشم از تو بر نخواهم داشت. ۹ مانند اسپ و قاطر، نادان و بی شعور نباشید که به دهان شان لگام و افسار می بندند، ورنه از شما اطاعت نخواهند کرد.» ۱۰ غم و غصۀ شخص شریر زیاد است، اما هر که به خداوند توکل کند از رحمت برخوردار می شود. ۱۱ پس ای عادلان در خداوند خوشی و شادمانی کنید و ای راستدلان سرود خوشی را سر کنید.

پیدایش ۲۴:۲–۷ · مزامیر ۳۲:۸ · TDV

داستان فرستادن برای یافتن همسری برای ، همانطور که در 24 شده است، درس‌ ارزشمند بسیاری در این و به ما می‌آموزد. اولین درس مهم و عملی این است: باید دستورات خود را از اربابش بگیرد. بسیار باتجربه بود، زیرا بر تمام دارایی می‌کرد.

او قابل اعتماد و بدون مردی باهوش بود، با این حال به خود اعتماد نکرد، و نیز به او نگفت: «از قضاوت خودت استفاده کن.» وقتی در اینکه در صورت امتناع زن از همراهی با او چه کاری باید انجام دهد، سوالی داشت، مستقیماً از اربابش پرسید. او با همکارانش مشورت نکرد. او را از منبع می‌خواست. ما نیز از طریق کلام خدا و به دسترسی داریم. ما روح‌القدس را داریم که ما را به تمام هدایت می‌کند.

نتیجه شگفت‌انگیز بود. به او بسیار واضح گفت که چه کاری را انجام ندهد و چه کاری را انجام دهد. نه تنها این، بلکه او بر اساس آنچه خدا تا کنون برای او انجام داده بود و بر اساس وعده‌ خدا به او، کمک از را وعده داد: «یهوه خدای ‌ها... که به من سوگند خورده و گفته است: به این سرزمین را خواهم داد – او فرشته خود را پیش روی خواهد فرستاد تا از آنجا همسری برای پسرم بگیری» (آیه 7). از ارباب خود کرد، که به خدای اعتماد داشت. درس برای ما بسیار واضح است: اعتماد کن و کن. و وعده این است: « را تعلیم خواهم داد و راهی را که باید بروی به نشان خواهم داد» ().

در اصل در https://thelordisnear.org منتشر شده است. با هوش مصنوعی ترجمه شده، از جمله نقل‌قول‌های کتاب مقدس — هر ارجاعی را باز کنید تا آن را در کتاب مقدس به زبان دری بخوانید.

The Bible in Dari “Today’s Dari Version” © United Bible Societies and Pamir Ministries (OM). pamirministries.org

عکس از Ronnie Schmutz در Unsplash (https://unsplash.com/photos/a-very-tall-waterfall-in-the-middle-of-a-mountain-beO051yJ-iM)

روزهای اخیر

دیدن همه
  • نومبر ۱۲, ۲۰۲۵

    سلیمان در دعای خود به خداوند، که در خواب در جبعون به او ظاهر شد، به پدرش داوود اشاره‌ای...

  • نومبر ۱۱, ۲۰۲۵

    در آیه ۸ یک اعلامیه بزرگ وجود دارد. گاهی اوقات از خود می‌پرسیم که برای نشان دادن عشق خود...

  • نومبر ۱۰, ۲۰۲۵

    ایمانداران جماعت در شهر تروآس در روز اول هفته برای شکستن نان گرد هم آمده بودند. آنها یک...

  • نومبر ۹, ۲۰۲۵

    مسیح، از آغاز خدمتش، جایگاه یک خادم مطیع را حفظ کرد. او تا زمانی که از سوی خدا فراخوانده...

  • نومبر ۶, ۲۰۲۵

    موضوع شبانی در سراسر کتاب مقدس جریان دارد. ابراهیم، یعقوب، موسی و داوود شبانان برجسته‌ای...