اغواگریهای دنیا همیشه جذابتر از امروز بودهاند، با این حال پوچی آنها مانند همیشه آشکار است. شادی واقعی هنوز فقط در مسیح و خدمت او یافت میشود. این موضوع بارها و بارها ثابت و نشان داده شده است، با این حال ما دو صحنه را برای مقایسه بیان میکنیم. هر دو کاملاً واقعی هستند و تقریباً در یک زمان و در محدوده دانش نویسنده اتفاق افتادهاند.
صحنه اول.
یک روز تابستانی درخشان در بخش دلپذیری از انگلستان، بانویی جوان در اتاقش نشسته بود. آپارتمان او بسیار لوکس بود، هر راحتی و آسایشی در دسترس او قرار داشت. دشوار بود که چیزی را پیشنهاد کرد که بتواند به نیازهای او اضافه کند.
خانهاش به طرز باشکوهی مجهز بود، او نقاشیها، جواهرات، باغها، اتومبیلها، دوستان داشت. خدمتکاران به کوچکترین خواستههای او رسیدگی میکردند و شوهری فداکار به دنبال برآورده کردن آخرین هوس او بود.
در این روز دلپذیر که او بیحوصله دراز کشیده بود، شنیده شد که میگوید، یا بهتر است بگوییم ناله میکند: «چه کسالتبار است زندگی کردن، کاش هرگز به دنیا نمیآمدم.»
او بدین ترتیب در قرن بیستم دریافت که تجربه پادشاه سلیمان، قرنها پیش، در مورد او نیز صادق است.
«همه چیز بطالت و رنج روح است» (جامعه ۱:۱۴).
صحنه دوم.
مردی فقیر و ناتوان، با موها و ریش سفید، که از محرومیت و فقر بیش از سنش پیر شده بود، با تردید در میان گروه کوچکی از مسیحیان در یک شهر صنعتی در شمال ایستاده بود. با صدایی لرزان گفت که از آسایش و لذتهای دنیا چیز کمی میدانسته، که بیماری و سختی و آزمایش نصیب او بوده است، و اینکه دستمزد ناچیزش برای تأمین حداقل نیازهای خانوادهاش کافی نبوده است.
اما سپس با صدایی بلندتر و با لحنی فزاینده از اعتماد به نفس و قدرت افزود، به طوری که شنوندگانش شگفتزده و هیجانزده شدند: «من عمیقاً از خداوند سپاسگزارم که حتی در چنین شرایطی به دنیا آمدم. من آن را بزرگترین افتخار و بزرگترین شادی خود میدانم که در این زندگی آموختهام که مسیح عیسی نجاتدهنده من است. من نمیتوانم در شرایطم شادی کنم اما میتوانم در خدایم شادی کنم. من میدانم که گناهانم آمرزیده شدهاند، با خدا صلح دارم. من صلحی را میشناسم که فراتر از درک است و محبت خدا روحم را پر میکند. من فیض خداوند عیسی مسیح را میشناسم و روحم از شادیهای آسمان لبریز شده است. حتی اکنون که صحبت میکنم، احساس میکنم وارد فضای شاد خانه پدر شدهام.»
سپس گویی کاملاً از حضور شنوندگانش بیخبر بود، سیل ستایش و پرستش را به خدایی که او را به خوبی میشناخت، سرازیر کرد. هنگامی که از تلاش این سخنرانی طولانی خسته شد و نشست، گفت: «اوه، چه امتیازی است که به دنیا آمدهایم تا بتوانیم چنین سعادتی را به اشتراک بگذاریم و چنین خدایی را بشناسیم.»
این تقریباً آخرین صحنه در زندگی آن پیرمرد عزیز بود. اندکی بعد، بدن ضعیف او زیر بار سالها از هم پاشید و او به سوی پروردگارش رفت تا برکتهایی را که در طول زندگی غمانگیز او در اینجا او را شاد کرده بود، به طور کامل درک کند.
از خوانندگان خود میخواهیم که در نظر بگیرند کدام یک از این دو را دنبال کردهاند و از این پس کدام یک را دنبال خواهند کرد — دانش دنیا یا دانش مسیح.