خداوند نزدیک است — ۲۰ می ۲۰۲۶: اعمال ۹:۱۱-۱۳

خداوند نزدیک استاستیون کمپبل

خداوند نزدیک است
همه مطالب

۱ پولُس خطاب به آنها گفت: «ای برادران و ای پدران، به دفاعی که هم اکنون به عرض شما می رسانم توجه کنید!» ۲ وقتی آنها دیدند پولُس به زبان عبری با آنها حرف می زند، آرامتر شدند و به او گوش دادند. پولُس چنین ادامه داد: ۳ «من خودم یک مرد یهودی هستم که در ترسوسِ قیلیقیه تولد شده ام، ولی در اورشلیم بزرگ شده و در خدمت غمالائیل پرورش یافتم. شریعت اجداد خود را به دقت آموختم و مانند شما که امروز نسبت به خدا غیرتمند هستید، من هم همین طور بودم. ۴ من تا سرحد مرگ، پیروان راه عیسای مسیح را آزار می رسانیدم و آنها را چه مرد و چه زن گرفتار کرده به زندان می انداختم. ۵ کاهن اعظم و تمام اعضای شورای یهود در این مورد شاهد من هستند، زیرا آنها نامه هایی به برادران یهودی در دمشق نوشتند و مرا به آنها معرفی کردند. پس من به طرف دمشق حرکت کردم تا این مردم را دست بسته برای جزا به اورشلیم بیاورم. ۶ اما در راه سفر در حوالی دمشق رسیده بودیم و نزدیک ظهر بود که ناگهان نور خیره کننده یی از آسمان به دَور من درخشید. ۷ من به زمین افتادم و صدایی شنیدم که می گفت: «شاوول، شاوول، چرا بر من جفا می کنی؟» ۸ پرسیدم: «خداوندا، تو کیستی؟» جواب داد: «من عیسای ناصری هستم که از تو جفا می بینم.» ۹ کسانی که با من بودند نور را می دیدند اما صدای کسی را که با من حرف می زد، نمی شنیدند. ۱۰ من گفتم: «خداوندا، چه کنم؟» عیسای مسیح به من گفت: «برخیز و به سوی دمشق برو. در آنجا همه چیزهایی را که باید تو انجام دهی به تو گفته خواهد شد.» ۱۱ من از روشنی آن نور نابینا شده بودم، همراهانم دست مرا گرفتند و مرا به دمشق بُردند. ۱۲ در دمشق شخصی به نام حَنانیا که مرد با ایمان بود و شریعت را بجا می آورد و در بین یهودیان نیکنام بود، زندگی می کرد. ۱۳ او پیش من آمد و در کنار من ایستاده گفت: «برادر شاوول! بینا شو.» در همان لحظه من توانستم او را ببینم. ۱۴ او گفت: «خدای پدران ما تو را برگزیده است تا ارادۀ او را بفهمی، خدمتگار عادل او را ببینی و صدای او را از زبان خودش بشنوی، ۱۵ زیرا تو پیش همۀ مردم شاهد او خواهی بود تا از آنچه که دیده و شنیده ای شهادت بدهی. ۱۶ حالا چرا معطل هستی؟ برخیز، تعمید بگیر و به عیسای مسیح روی آورده از گناهانت پاک شو.» ۱۷ وقتی من دوباره به اورشلیم آمدم، یک روز در خانۀ خدا دعا می کردم که به رؤیا فرو رفتم. ۱۸ در آن حالت عیسی را دیدم که به من گفت: «زود برخیز و اورشلیم را ترک کن، زیرا اهالی این شهر شهادت تو را دربارۀ من قبول نخواهند کرد.» ۱۹ من به عیسای مسیح گفتم: «اینها می دانند که من همان شخصی هستم که پیروان تو را به زندان می انداختم و در کنیسه ها آنها را می زدم. ۲۰ وقتی شاهد تو استیفان را کُشتند، من در آنجا ایستاده بودم و با آن کار موافقت کردم و چپنهای قاتلان او را نگهداری کردم.» ۲۱ اما عیسای مسیح به من فرمود: «برو، من تو را به جاهای دور نزد ملتهای دیگر خواهم فرستاد.»» ۲۲ تا اینجا مردم به سخنان او گوش می دادند، اما وقتی این جمله را به زبان آورد بار دیگر فریاد کردند: «او را بکُشید، چنین کسی نباید زنده بماند.» ۲۳ وقتی که مردم فریاد می کشیدند، چپنهای خود را در هوا تکان می دادند و خاک را به هوا باد می کردند، ۲۴ فرمانده امر کرد تا پولُس را به درون حوزۀ عسکری ببرند و شلاق بزنند تا معلوم شود که چرا مردم بر ضد او این قدر فریاد می زنند. ۲۵ وقتی او را برای شلاق زدن بستند، پولُس از افسری که آنجا ایستاده بود پرسید: «آیا شما اجازه دارید یک تبعۀ رومی را بدون محاکمه بزنید؟» ۲۶ وقتی افسر این را شنید، پیش فرمانده رفت و گفت: «تو می دانی چه می کنی؟ این مرد تبعۀ روم است.» ۲۷ فرمانده پیش پولُس رفت و از او پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولُس گفت: «بلی.» ۲۸ فرمانده گفت: «برای به دست آوردن این تابعیت من قیمت گزاف پرداخته ام.» پولُس گفت: «اما من با آن تابعیت به دنیا آمدم.» ۲۹ پس آنهایی که می خواستند از پولُس تحقیق کنند، با عجله از پیش او دور شدند و فرمانده هم وقتی فهمید او رومی است، بسیار ترسید زیرا او امر کرده بود که پولُس را بسته کنند. ۳۰ چون فرمانده می خواست علت مخالفت یهودیان با پولُس را بداند، فردای آن روز امر کرد که سران کاهنان و شورای یهود جمع شوند و بندهای پولُس را باز کرده او را به آنجا آورد تا در برابر آنها حاضر شود.

۱ پولُس خطاب به آنها گفت: «ای برادران و ای پدران، به دفاعی که هم اکنون به عرض شما می رسانم توجه کنید!» ۲ وقتی آنها دیدند پولُس به زبان عبری با آنها حرف می زند، آرامتر شدند و به او گوش دادند. پولُس چنین ادامه داد: ۳ «من خودم یک مرد یهودی هستم که در ترسوسِ قیلیقیه تولد شده ام، ولی در اورشلیم بزرگ شده و در خدمت غمالائیل پرورش یافتم. شریعت اجداد خود را به دقت آموختم و مانند شما که امروز نسبت به خدا غیرتمند هستید، من هم همین طور بودم. ۴ من تا سرحد مرگ، پیروان راه عیسای مسیح را آزار می رسانیدم و آنها را چه مرد و چه زن گرفتار کرده به زندان می انداختم. ۵ کاهن اعظم و تمام اعضای شورای یهود در این مورد شاهد من هستند، زیرا آنها نامه هایی به برادران یهودی در دمشق نوشتند و مرا به آنها معرفی کردند. پس من به طرف دمشق حرکت کردم تا این مردم را دست بسته برای جزا به اورشلیم بیاورم. ۶ اما در راه سفر در حوالی دمشق رسیده بودیم و نزدیک ظهر بود که ناگهان نور خیره کننده یی از آسمان به دَور من درخشید. ۷ من به زمین افتادم و صدایی شنیدم که می گفت: «شاوول، شاوول، چرا بر من جفا می کنی؟» ۸ پرسیدم: «خداوندا، تو کیستی؟» جواب داد: «من عیسای ناصری هستم که از تو جفا می بینم.» ۹ کسانی که با من بودند نور را می دیدند اما صدای کسی را که با من حرف می زد، نمی شنیدند. ۱۰ من گفتم: «خداوندا، چه کنم؟» عیسای مسیح به من گفت: «برخیز و به سوی دمشق برو. در آنجا همه چیزهایی را که باید تو انجام دهی به تو گفته خواهد شد.» ۱۱ من از روشنی آن نور نابینا شده بودم، همراهانم دست مرا گرفتند و مرا به دمشق بُردند. ۱۲ در دمشق شخصی به نام حَنانیا که مرد با ایمان بود و شریعت را بجا می آورد و در بین یهودیان نیکنام بود، زندگی می کرد. ۱۳ او پیش من آمد و در کنار من ایستاده گفت: «برادر شاوول! بینا شو.» در همان لحظه من توانستم او را ببینم. ۱۴ او گفت: «خدای پدران ما تو را برگزیده است تا ارادۀ او را بفهمی، خدمتگار عادل او را ببینی و صدای او را از زبان خودش بشنوی، ۱۵ زیرا تو پیش همۀ مردم شاهد او خواهی بود تا از آنچه که دیده و شنیده ای شهادت بدهی. ۱۶ حالا چرا معطل هستی؟ برخیز، تعمید بگیر و به عیسای مسیح روی آورده از گناهانت پاک شو.» ۱۷ وقتی من دوباره به اورشلیم آمدم، یک روز در خانۀ خدا دعا می کردم که به رؤیا فرو رفتم. ۱۸ در آن حالت عیسی را دیدم که به من گفت: «زود برخیز و اورشلیم را ترک کن، زیرا اهالی این شهر شهادت تو را دربارۀ من قبول نخواهند کرد.» ۱۹ من به عیسای مسیح گفتم: «اینها می دانند که من همان شخصی هستم که پیروان تو را به زندان می انداختم و در کنیسه ها آنها را می زدم. ۲۰ وقتی شاهد تو استیفان را کُشتند، من در آنجا ایستاده بودم و با آن کار موافقت کردم و چپنهای قاتلان او را نگهداری کردم.» ۲۱ اما عیسای مسیح به من فرمود: «برو، من تو را به جاهای دور نزد ملتهای دیگر خواهم فرستاد.»» ۲۲ تا اینجا مردم به سخنان او گوش می دادند، اما وقتی این جمله را به زبان آورد بار دیگر فریاد کردند: «او را بکُشید، چنین کسی نباید زنده بماند.» ۲۳ وقتی که مردم فریاد می کشیدند، چپنهای خود را در هوا تکان می دادند و خاک را به هوا باد می کردند، ۲۴ فرمانده امر کرد تا پولُس را به درون حوزۀ عسکری ببرند و شلاق بزنند تا معلوم شود که چرا مردم بر ضد او این قدر فریاد می زنند. ۲۵ وقتی او را برای شلاق زدن بستند، پولُس از افسری که آنجا ایستاده بود پرسید: «آیا شما اجازه دارید یک تبعۀ رومی را بدون محاکمه بزنید؟» ۲۶ وقتی افسر این را شنید، پیش فرمانده رفت و گفت: «تو می دانی چه می کنی؟ این مرد تبعۀ روم است.» ۲۷ فرمانده پیش پولُس رفت و از او پرسید: «بگو ببینم، آیا تو رومی هستی؟» پولُس گفت: «بلی.» ۲۸ فرمانده گفت: «برای به دست آوردن این تابعیت من قیمت گزاف پرداخته ام.» پولُس گفت: «اما من با آن تابعیت به دنیا آمدم.» ۲۹ پس آنهایی که می خواستند از پولُس تحقیق کنند، با عجله از پیش او دور شدند و فرمانده هم وقتی فهمید او رومی است، بسیار ترسید زیرا او امر کرده بود که پولُس را بسته کنند. ۳۰ چون فرمانده می خواست علت مخالفت یهودیان با پولُس را بداند، فردای آن روز امر کرد که سران کاهنان و شورای یهود جمع شوند و بندهای پولُس را باز کرده او را به آنجا آورد تا در برابر آنها حاضر شود.

۱ شاوول همچنان از تهدید و قتل پیروان عیسای مسیح دست نمی کشید. او پیش کاهن اعظم رفته، ۲ از او نامه هایی برای کنیسه های دمشق خواست که اگر در آن کنیسه ها مردان یا زنانی را از اهل این طریقه پیدا کند، آنها را دستگیر کرده به اورشلیم بیاورد. ۳ او در حال سفر بود که نزدیک به دمشق، ناگهان نوری از آسمان در اطراف او درخشید. ۴ او به زمین افتاد و صدایی را شنید که به او می گفت: «ای شاوول، ای شاوول، چرا بر من جفا می کنی؟» ۵ شاوول پرسید: «خداوندا، تو کیستی؟» از آن نور صدا برآمد: «من عیسی هستم، همان کسی که تو بر او جفا می کنی، ۶ پس برخیز و به شهر برو، در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه باید بکنی.» ۷ در این هنگام همسفران شاوول خاموش ایستادند، زیرا اگر چه صدا را می شنیدند، ولی کسی را نمی دیدند. ۸ وقتی شاوول از زمین برخاست و چشمانش را باز کرد، هیچ چیزی را نمی دید. دستش را گرفتند و او را تا دمشق هدایت کردند. ۹ در آنجا، سه روز نابینا مانده، چیزی نخورد و ننوشید. ۱۰ در دمشق، یکی از ایمانداران به نام حَنانیا زندگی می کرد. عیسای مسیح در رؤیا به او گفت: «ای حَنانیا!» حَنانیا جواب داد: «بلی، سَروَرم!» ۱۱ عیسای مسیح به حَنانیا گفت: «برخیز و به کوچه یی برو که راست نام دارد، در خانۀ یهودا، سراغ شخصی به نام شاوول ترسوسی را بگیر، چون او همین حالا دعا می کند. ۱۲ او نیز رؤیایی دیده است که مردی به نام حَنانیا می آید و بر او دست می گذارد و بینایی او را باز می گرداند.» ۱۳ حَنانیا در جواب گفت: «سَروَرم! از بسیاری دربارۀ این مرد شنیده ام که او چه آزارهای به پیروان تو در اورشلیم رسانیده است. ۱۴ او همین حالا از طرف سران کاهنان صلاحیت یافته است تا به اینجا بیاید و همه کسانی را که به تو روی می آوردند، دستگیر کند.» ۱۵ اما عیسای مسیح به او گفت: «برو، زیرا این کسی است که من انتخاب کرده ام تا مرا خدمت کند و نام مرا به ملتها، پادشاهان و قوم اسرائیل بشناساند. ۱۶ زیرا که خودم به او نشان خواهم داد که چقدر باید به خاطر نام من رنج بکشد.» ۱۷ پس حَنانیا به راه خود ادامه داده داخل آن خانه شد. او دست خود را بر شاوول گذاشت و گفت: «برادر شاوول! خداوند ما یعنی همان عیسی که در راه دمشق بر تو نمایان شد، مرا فرستاده است تا بینایی ات را باز یابی و از روح مقدس پُر شوی.» ۱۸ در همان لحظه چیزی مانند پوستک از چشمان شاوول افتاد و بینایی خود را باز یافت. سپس او برخاست و تعمید گرفت. ۱۹ شاوول بعد از آن غذا خورد و قوت گرفت. شاوول چند روز با ایمانداران در دمشق ماند. ۲۰ بعد از آن فوراً به کنیسه های آنجا رفت و به طور آشکار شروع به موعظه کرد که عیسی پسر خداست. ۲۱ همه کسانی که سخنان او را می شنیدند، حیران می ماندند و با خود می گفتند: «مگر این همان شخصی نیست که در اورشلیم هر پیرو عیسی را از بین می بُرد؟ آیا حالا اینجا نیامده است که آنها را دستگیر کند و به سران کاهنان بسپارد؟» ۲۲ اما موعظه شاوول روز به روز قدرت بیشتر می یافت و با دلایل قانع کننده ثابت می کرد که عیسی، همان مسیح وعده داده شده است و یهودیان دمشق نمی توانستند آن را رد کنند. ۲۳ اما پس از چند روز، یهودیان با هم مشوره کردند تا او را به قتل برسانند. ۲۴ در حالی که آنها شب و روز بر دروازه های شهر مراقبت می کردند تا او را بکُشند، شاوول از هدف شان با خبر شد ۲۵ و ایمانداران آنجا، شاوول را یک شب در داخل سبدی گذاشتند و از دیوار شهر به پایین فرستادند. ۲۶ وقتی شاوول به اورشلیم رسید، خواست با ایمانداران یکجا شود اما همۀ آنها از او می ترسیدند و باور نمی کردند که شاوول یکی از پیروان عیسی شده باشد. ۲۷ اما برنابا او را گرفته نزد رسولان آورد و برای آنها توضیح داد که چگونه شاوول در راه دمشق عیسای مسیح را دیده و با او سخن گفته است و این که چگونه شاوول با جرأت زیاد به نام عیسی در دمشق موعظه کرده است. ۲۸ شاوول در اورشلیم همراه با ایمانداران رفت و آمد می کرد و به نام عیسای مسیح خبر خوش را بدون ترس برای همه موعظه می کرد. ۲۹ او با یهودیان یونانی زبان بحث و گفتگو می کرد اما آنها می خواستند شاوول را بکُشند. ۳۰ همین که ایمانداران از این موضوع آگاه شدند، شاوول را به قیصریه بُردند و از آنجا او را به ترسوس فرستادند. ۳۱ به این ترتیب کلیسای مسیح در سراسر یهودیه و جلیل و سامره آرامش یافت. در حالی که آنها در خدا ترسی و تقویت روح مقدس زندگی می کردند، کلیسا نیرومند شده و از لحاظ تعداد رشد می کرد. ۳۲ زمانی که پِطرُس به همه منطقه ها می گشت، یکبار هم به دیدن ایماندارانی که در قریه ای لُده زندگی می کردند، رفت. ۳۳ در آنجا، پِطرُس شخصی را که اینیاس نام داشت، دید. اینیاس مدت هشت سال در حالت فلج در بستر افتاده بود. ۳۴ پِطرُس به او گفت: «اینیاس! عیسای مسیح تو را شِفا می بخشد، برخیز و بسترت را جمع کن.» پس اینیاس، در همان لحظه از بستر خود برخاست ۳۵ و همۀ باشنده گان لُده و دشت شارون چون او را دیدند، به عیسای مسیح ایمان آوردند. ۳۶ در همین حال در یافا یک زن به نام طبیتا که ایماندار بود زندگی می کرد. نام این زن به زبان یونانی دورکاس بود که معنای آن آهو می باشد. او یک زن بسیار نیکوکار بود و نیازمندان را کمک می کرد. ۳۷ طبیتا در همان روزها مریض شد و مُرد پس زنان او را شُستند و در بالاخانه یی گذاشتند. ۳۸ چون لُده و یافا بسیار به هم نزدیک بودند و ایمانداران شنیدند که پِطرُس در لُده است، پس دو نفر را نزد او فرستادند تا از پِطرُس بخواهند که هر چه زودتر خود را به آنها برساند. ۳۹ پِطرُس برخاست و همراه آنها حرکت کرد، همین که به آنجا رسیدند، او را به بالاخانه بُردند. بیوه زنان دَور پِطرُس جمع شدند و گریه کنان پیراهنها و لباسهایی را که طبیتا برای شان دوخته بود، به او نشان دادند. ۴۰ پس از آن که پِطرُس همۀ آنها را از اتاق بیرون کرد، زانو زد و دعا کرد، او رو به جسد کرده گفت: «ای طبیتا، برخیز!» طبیتا چشمان خود را باز کرد. وقتی پِطرُس را دید، راست نشست. ۴۱ پِطرُس دست او را گرفت و کمک اش کرد تا برخیزد. پس از آن همۀ ایمانداران به شمول بیوه زنان را صدا کرد و طبیتا را زنده به آنها سپرد. ۴۲ این آوازه در سراسر یافا پخش گردید و تعداد زیاد مردم به عیسای مسیح ایمان آوردند. ۴۳ پِطرُس روزهای زیادی در یافا ماند و نزد شمعونِ چرمگر زندگی می کرد.

اعمال رسولان ۲۲:۱۲–۱۶ · اعمال رسولان ۲۲:۱۳ · اعمال رسولان ۹:۱۱–۱۲ · TDV

حنانیا شاگردی بود. به نظر نمی‌رسد که او شخصاً آزار و اذیت خشونت‌آمیز را کرده باشد، اما مطمئناً «از بسیاری در مورد این مرد شنیده بود» ( ۹: ۱۳). اکنون حنانیا را می‌فرستاد تا با همان مرد ملاقات کند. در واقع، قبلاً به گفته بود که حنانیا می‌آید.

پس از اطمینان مجدد از سوی ، حنانیا رفت؛ و دیدن اینکه او چقدر کامل این مأموریت را پذیرفت، دوست‌داشتنی است. در رؤیایی که از خدا دریافت کرد، حنانیا به دست خود را بر او می‌گذاشت تا بینایی‌اش بازگردد. اما حنانیا هر دو دست خود را بر گذاشت (آیه ۱۷) و از و روح‌القدس سخن گفت. هنگامی که سال‌ها بعد این را بازگو می‌کرد، رسول نیز به یاد آورد که حنانیا آینده او را توصیف کرد و به او گفت که تعمید بگیرد (۲۲: ۱۲–۱۶).

حتی بیشتر، ۹: ۱۷ به ما اولین کلماتی را که حنانیا به او گفت، می‌گوید: «برادر .» این بسیار تأثیرگذار است! زمانی، برای حنانیا چیزی جز «این مرد» نبود؛ با این حال اکنون، اگر واقعاً از آن بود، او «برادر » بود. این باید چنان گرمایی در ایجاد کرده باشد که هرگز فراموش نشد. دهه‌ها بعد، هنوز اولین چیزی بود که او در مورد حنانیا به یاد می‌آورد: «او ایستاد و به من گفت: «برادر »» (۲۲: ۱۳).

گفته بود که با آزار و اذیت ایمانداران، او را آزار می‌دهد (۹: ۵). به صورت بذری، این یک مکاشفه از در اصل بود. سپس حنانیا آن را برای در اثبات کرد، دست‌های خود را بر او گذاشت و او را «برادر » نامید. آیا کسی در شما هست که نیاز به احساس آن لمس و شنیدن آن کلمه دارد؟ شما را می‌فرستد.

در اصل در https://thelordisnear.org منتشر شده است. با هوش مصنوعی ترجمه شده، از جمله نقل‌قول‌های کتاب مقدس — هر ارجاعی را باز کنید تا آن را در کتاب مقدس به زبان دری بخوانید.

The Bible in Dari “Today’s Dari Version” © United Bible Societies and Pamir Ministries (OM). pamirministries.org

عکس از Ronnie Schmutz در Unsplash (https://unsplash.com/photos/a-very-tall-waterfall-in-the-middle-of-a-mountain-beO051yJ-iM)

روزهای اخیر

دیدن همه
  • می ۱۹, ۲۰۲۶

    یوشع آخرین چالش خود را به ملت اسرائیل داده بود. او بسیاری از کارهای شگفت‌انگیزی را که...

  • می ۱۸, ۲۰۲۶

    «از طریق یک انسان گناه وارد جهان شد، و مرگ از طریق گناه» (رومیان ۵: ۱۲)، و بدین ترتیب...

  • می ۱۷, ۲۰۲۶

    در عهد عتیق سه بار به استخوان‌های یوسف اشاره شده است: پیدایش ۵۰: ۲۵، خروج ۱۳: ۱۹، و یوشع...

  • می ۱۶, ۲۰۲۶

    شمعدان، که در قدس بیرونی خیمه مقدس قرار داشت، تماماً از طلا ساخته شده بود، از یک تکه...

  • می ۱۵, ۲۰۲۶

    خداوند به خود و به قوم خود وفادار است، چه در مورد قوم زمینی او، اسرائیل، و چه در مورد...

  • می ۱۴, ۲۰۲۶

    عجیب است که همیشه به بالا نگاه نمی‌کنم اگر انتظار دارم در آسمان باز شود و کسی را که دوست...

  • می ۱۳, ۲۰۲۶

    در ۱ تواریخ ۱۹، ما از یک آزمایش بزرگ برای اسرائیل در زمان پادشاه داوود می‌خوانیم. داوود...