خداوند نزدیک است — ۲۷ سپتمبر ۲۰۲۵: اعمال ۱۶:۳۰-۳۱

خداوند نزدیک استالکساندر لکلرک

خداوند نزدیک است
همه مطالب

۱ پس از آن پولُس به دِربه و لِستره آمد. در لِستره دید که شاگردی به نام تیموتاووس در آنجا زندگی دارد که مادرش یک یهودی ایماندار به مسیح، ولی پدرش یونانی بود. ۲ همۀ ایمانداران ساکن لِستره و قونیه از او به نیکی یاد می کردند. ۳ پولُس می خواست که تیموتاووس را با خود ببرد، پس او را به خاطر یهودیان آن منطقه، ختنه کرد زیرا همه می دانستند که پدر تیموتاووس یونانی است. ۴ آنها همچنان شهر به شهر می گشتند و تصمیم هایی را که رسولان و رهبران در اورشلیم گرفته بودند، به ایمانداران می رساندند تا مطابق آن عمل کنند. ۵ به این ترتیب ایمانداران در ایمان تقویت می یافتند و روز به روز تعداد شان بیشتر می گردید. ۶ وقتی آنها از فریجیه و ناحیۀ غلاطیه می گذشتند، روح مقدس مانع شد که کلام خدا را به ولایت آسیا موعظه کنند. ۷ وقتی به سرحد میسیه رسیدند، کوشش کردند که به ولایت بِتونیه بروند اما روح عیسی، یعنی روح مقدس، به آنها اجازه نداد که آنجا بروند. ۸ پس از میسیه گذشته به شهر تروآس آمدند. ۹ در همان شب پولُس یک مرد مقدونی را در رؤیا دید که ایستاده است و پیش او زاری کرده می گوید: «به مقدونیه بیا و به ما کمک کن.» ۱۰ همین که پولُس این رؤیا را دید، ما بدون معطلی عازم مقدونیه شدیم، زیرا اطمینان یافتیم که خدا ما را خواسته بود تا به آنها نیز خبر خوش را برسانیم. ۱۱ بنابر این شهر تروآس را ترک کرده با کشتی مستقیم به ساموتراکی رفتیم و روز بعد رهسپار نیاپولیس شدیم. ۱۲ از آنجا به فیلیپی که شهر اول ولایت مقدونیه و از مستعمره های روم بود، رفتیم. در این شهر چند روز اقامت کردیم. ۱۳ روز شنبه از دروازۀ شهر خارج شدیم و به کنار دریایی که فکر می کردیم محل دعای یهودیان باشد، رفتیم. در آنجا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند، صحبت کردیم. ۱۴ یک زن خدا پرست به نام لیدیه که تکه های ارغوانی می فروخت و از اهالی شهر تیاتیرا بود، به صحبت ما گوش می داد که خداوند قلب او را باز کرد تا سخنان پولُس را بپذیرد. ۱۵ هنگامی که لیدیه و خانواده اش تعمید گرفتند، او با اصرار از ما خواهش کرده گفت: «اگر باور دارید که من ایمان واقعی به عیسای مسیح دارم، پس بیایید و در خانه من بمانید.» لیدیه آنقدر اصرار کرد که ما هم قبول کردیم و رفتیم. ۱۶ یک روز چنین واقع شد، هنگامی که به محل دعا می رفتیم، با کنیزی برخوردیم که روح شیطانی داشت و فالبینی می کرد. او پول زیاد از راه فالبینی برای اربابان خود کسب می نمود. ۱۷ او پشت ما و پولُس به راه افتاده، فریاد می زد: «این مردان، خدمتگاران خدای متعال هستند و راه نجات را به شما نشان می دهند.» ۱۸ چندین روز همین کار را می کرد تا بالاخره پولُس بی حوصله شده رو گشتاند و به آن روح شیطانی گفت: «به نام عیسای مسیح به تو فرمان می دهم که از او خارج شو.» در همان لحظه روح از کنیز خارج شد. ۱۹ وقتی اربابان کنیز دیدند دیگر امیدی برای به دست آوردن پول نیست، پولُس و سیلاس را گرفتند و کشان کشان به بازار شهر نزد مقامات بُردند. ۲۰ آنها را پیش حاکمان رومی آورده گفتند: «این مردان یهودی هستند و در بین مردم شهر جنجال خلق کرده اند. ۲۱ آنها رسم و رواجی را به مردم می آموزند که عملی کردن و پذیرفتن آن برای ما که رومی هستیم، جایز نمی باشد.» ۲۲ مردم نیز در این حمله بر ضد پولُس و سیلاس شرکت کردند. پس حاکمان رومی لباسهای آنها را کشیدند و امر کردند که آنها را چوب بزنند. ۲۳ پس از لت و کوب زیاد آنها را به زندان انداختند و به زندانبان امر کردند که ایشان را با دقت تمام تحت نظر بگیرد. ۲۴ وقتی چنین امری داده شد، زندانبان آنها را در زندان داخلی بُرده و پاهای ایشان را در کُنده بسته کرد. ۲۵ نصف شب پولُس و سیلاس به درگاه خدا مشغول دعا بودند و سرود پرستشی می خواندند و زندانیان دیگر هم گوش می کردند ۲۶ که ناگهان زلزلۀ شدیدی رُخ داد. تکان زلزله آنقدر شدید بود که زندان را از تهداب به لرزه آورد. تمام دروازه های زندان در همان لحظه باز شدند و همه زنجیرهای زندانیان شکستند. ۲۷ وقتی زندانبان بیدار شد و دروازه های زندان را باز دید فکر کرد که زندانیان فرار کرده اند، پس شمشیر خود را کشیده می خواست خود را بکُشد. ۲۸ اما پولُس به صدای بلند گفت: «به خود ضرر نرسان، همۀ ما اینجا هستیم.» ۲۹ زندانبان چراغ خواست و با عجله داخل اتاق شد و در حالی که از ترس می لرزید، پیش پاهای پولُس و سیلاس بر زمین افتاد. ۳۰ سپس آنها را بیرون آورد و گفت: «آقایان! چه باید بکنم تا نجات یابم؟» ۳۱ آنها جواب دادند: «به خداوند ما عیسای مسیح ایمان بیاور که تو با اهل خانه ات نجات خواهی یافت.» ۳۲ آنگاه پیام عیسای مسیح را به او و همۀ اهل خانه اش رسانیدند. ۳۳ پس در همان موقع شب زندانبان آنها را بیرون آورد و زخمهای شان را شُست و او و خانواده اش تعمید گرفتند. ۳۴ زمانی که زندانبان آنها را به خانۀ خود بُرد، برای شان غذا آورد و او و تمام اهل خانه اش از این که به خدا ایمان آورده بودند، شاد گشتند. ۳۵ وقتی صبح شد مقامات رومی چند نفر افسران را پیش زندانبان فرستاده، گفتند که آن مردان را آزاد کنید. ۳۶ زندانبان این خبر را به پولُس رسانید و گفت: «مقامات امر کرده اند که شما را آزاد کنم، پس بفرمایید و به سلامت بروید.» ۳۷ اما پولُس در جواب گفت: «آنها ما را که تابعیت رومی را داریم در مقابل همه و بدون محاکمه چوب زدند و به زندان انداختند و حالا می خواهند ما را مخفیانه بیرون کنند. نه، هرگز! خود شان باید بیایند و ما را از زندان بیرون کنند.» ۳۸ افسران گفته های پولُس را به حاکمان رومی رساندند. وقتی آنها شنیدند که ایشان رومی هستند، بسیار ترسیدند. ۳۹ پس نزد پولُس و سیلاس آمده از ایشان عذرخواهی کردند و آنها را تا بیرون زندان همراهی کردند و از پولُس و سیلاس خواستند که شهر را ترک کنند. ۴۰ وقتی که آنها از زندان بیرون آمدند به خانۀ لیدیه رفتند. پولُس و سیلاس پس از آن که ایمانداران را دیدند و به آنها دلگرمی دادند، آنجا را ترک کردند.

۱ هر کاهن اعظم از میان مردم انتخاب می شود تا نمایندۀ مردم در حضور خدا باشد. وظیفۀ او تقدیم نمودن هدیه ها و قربانیها به خاطر گناهان انسان است. ۲ از آن جایی که او خود دچار ضعفها می باشد، می تواند با نادانان و گمراهان به نرمی رفتار کند. ۳ به این دلیل او نه تنها برای گناهان مردم بلکه به خاطر گناهان خود نیز باید قربانی تقدیم کند. ۴ هیچ کس افتخار مقام کاهن اعظم را به خود گرفته نمی تواند بلکه فقط با دعوت خدا به این مقام می رسد، همان طور که هارون رسید. ۵ همین گونه مسیح هم افتخار کاهن اعظم شدن را خودش به خود نگرفت بلکه خدا به او چنین فرمود: «تو پسر من هستی، امروز پدر تو شده ام.» ۶ و نیز در جای دیگر می فرماید: «تو تا به ابد کاهن هستی، کاهنی به رتبۀ مَلکیصِدِق.» ۷ عیسی در ایام زندگی اش در این دنیا، با ناله و اشک به درگاه خدا دعا کرده بود و از خدا که قادر بود او را از مرگ رهایی بخشد، حاجت خویش را خواست. پس به خاطر اطاعت کامل از خدا، اگر چه مُرد، دوباره زنده شد و دعایش مستجاب گردید. ۸ با آن که پسر خدا بود اما اطاعت را از راه تحمل درد و رنج تجربه کرد ۹ و وقتی به کمال رسید، سرچشمۀ نجات ابدی برای همه کسانی شد که از او اطاعت می کنند، ۱۰ و خدا لقب کاهن اعظم، کاهنی به رتبۀ مَلکیصِدِق را به او عطا کرد. ۱۱ ما در این باره، مطالب زیادی برای گفتن داریم ولی شرح آن برای شما که برای درک این چیزها دیر فهم شده اید، دشوار است. ۱۲ شما که تا به حال باید معلم دیگران می بودید اما هنوز به کسی احتیاج دارید که اصول ابتدایی کلام خدا را یکبار دیگر از آغاز به شما آموزش دهد. شما به جای غذای قوی به شیر احتیاج دارید. ۱۳ کسی که فقط شیر می خورد، هنوز کودک است و توانایی تشخیص خوب و بد را ندارد. ۱۴ اما غذای قوی برای کسانی است که بالغ شده اند و از طریق تمرین مداوم خود را تربیت کرده و توانایی تشخیص خوب از بد را کسب کرده اند.

۱ شِفَطیا (پسر مَتان)، جَدَلیا (پسر فَشحور)، یُوکَل (پسر شلمیا) و فَشحور (پسر مَلکیا) شنیدند که ارمیا به مردم گفت: ۲ «خداوند می فرماید: همه کسانی که در این شهر بمانند با شمشیر و در اثر قحطی و مرض می میرند، اما هر کسی که خود را تسلیم کلدانیان کند، حیاتش غنیمت شمرده شده، زنده می ماند.» ۳ خداوند چنین می گوید: «این شهر را یقیناً سپاه پادشاه بابل تصرف می کند.» ۴ وقتی آن ها سخنان او را شنیدند، پیش پادشاه رفتند و گفتند: «این شخص باید کشته شود، زیرا با سخنان بیهودۀ خود باعث می شود که عساکر باقیمانده و مردم جرأت خود را از دست بدهند. او طرفدار بهبودی مردم نیست، بلکه خواهان ضرر آن ها است.» ۵ صدقیا پادشاه گفت: «بسیار خوب، اختیار او به دست شما است. من برخلاف میل شما کاری کرده نمی توانم.» ۶ پس آن ها ارمیا را بردند و با ریسمان در چاهِ خانۀ شهزاده مَلکیا پائین کردند. آن چاه آب نداشت، ولی زمین آن پُر از گِل و لای بود و ارمیا در گل فرورفت. 7‏-8 عبد ملک حبشی که یکی از خواجه سرایان قصر شاهی بود، وقتی خبر شد که ارمیا را در چاه انداخته اند، بلافاصله نزد پادشاه که پیش دروازۀ بنیامین نشسته بود، رفت و عرض کرد: 9 «ای پادشاه، این مردم کار بدی کردند که ارمیا را در چاه انداختند. او در آنجا از گرسنگی هلاک می شود، زیرا یک تکه نان هم در شهر پیدا نمی شود.» 10 پس پادشاه به عبد ملک حبشی گفت: «سی نفر را با خود ببر و ارمیای نبی را پیش از آنکه بمیرد از چاه بیرون آور.» 11 عبد ملک فوراً سی نفر را با خود گرفته به قصر شاهی داخل شد و از تحویلخانۀ البسۀ آنجا چند پارچه و لباسهای کهنه را برداشته رفت و ذریعۀ ریسمان برای ارمیا در چاه پائین فرستاد 12 و به ارمیا گفت: «این پارچه ها را زیر بغل ات بگذار تا وقتی که ترا بالا می کشیم ریسمان افگارت نکند.» ارمیا چنان کرد. 13 بعد آن ها او را توسط ریسمان از چاه بیرون کشیدند و ارمیا را به زندان قصر شاهی بردند و او در همانجا ماند. 14 چندی بعد، صدقیا ارمیای نبی را نزد خود فراخواند و او را پیش دروازۀ سوم عبادتگاه آوردند. پادشاه به ارمیا گفت: «من می خواهم از تو سوالی بکنم و تو باید حقیقت را بگوئی.» 15 ارمیا گفت: «اگر حقیقت را بگویم، تو مرا می کشی و اگر ترا نصیحت کنم گوش نمی کنی.» 16 پس پادشاه به او مخفیانه قول داد و قسم خورد و گفت: «به حیات خداوند که به ما زندگی می بخشد، سوگند یاد می کنم که قصد کشتنت را ندارم و ترا به دست کسانی که تشنۀ خون تو اند نمی سپارم.» 17 آنگاه ارمیا به صدقیا، پادشاه یهودا گفت که خداوند قادر مطلق، خدای اسرائیل چنین می فرماید: «اگر تو خود را تسلیم بزرگان پادشاه بابل کنی، زنده می مانی، این شهر آتش زده نمی شود و تو و خاندانت کشته نمی شوید. 18 اما اگر تسلیم نشوی، این شهر را کلدانیان تصرف می کنند و آتش می زنند. تو هم نمی توانی از دست آن ها فرار کنی.» 19 صدقیا پادشاه به ارمیا گفت: «من از یهودیانی که طرفدار کلدانیان هستند، می ترسم، زیرا ممکن است کلدانیان مرا به دست آن ها بسپارند و آن ها بلائی را بر سرم بیاورند.» 20 ارمیا گفت: «ترا تسلیم نخواهند کرد. فقط از آنچه که خداوند می فرماید، اطاعت کن که بخیر تو است و زنده می مانی. 21 اما اگر نخواهی که تسلیم شوی، اینست چیزی که خداوند در رؤیا به من نشان داد: 22 تمام زنانی که در قصر سلطنتی مانده اند، به دست سرکردگان سپاه بابل می افتند. وقتی که آن ها را بیرون می برند، می گویند: «دوستان معتمد تو به تو خیانت کردند و بر تو غالب شدند. حالا که پاهایت در گِل و لای فرو رفته است، ترا ترک کردند.» 23 همه زنها و فرزندانت به دست کلدانیان اسیر و غلام می شوند و خودت هم نمی توانی از دست شان فرار کنی، بلکه پادشاه بابل ترا دستگیر می کند و این شهر را آتش می زند.» 24 صدقیا گفت: «از این سخنان ما نباید کسی خبر شود، مبادا جانت بخطر بیفتد. 25 اگر اهل دربار از ملاقات ما آگاه شوند و بیایند و به تو بگویند: «برای ما بگو که به پادشاه چه گفتی و او به تو چه گفت. چیزی را از ما پنهان نکن، ورنه کشته می شوی.» 26 برای شان بگو که تو از من خواهش کردی که ترا واپس به خانۀ یُوناتان نفرستم، زیرا در آنجا خواهی مُرد.» 27 براستی، اهل دربار به نزد ارمیا آمدند و در مورد ملاقاتش با پادشاه از او سوال کردند. ارمیا آنچه را که پادشاه به او یاد داده بود به آن ها گفت. بنابران، آن ها بیشتر سوالی نکردند، زیرا سخنان آن ها را کسی نشنیده بود. 28 ارمیا تا روزی که اورشلیم تسخیر شد، در زندان قصر شاهی ماند.

اعمال رسولان ۱۶:۳۰–۳۱ · عبرانیان ۵:۹ · ارمیا ۳۸:۱۷ · TDV

چه بیان قوی‌ای! « و خانه‌ات خواهید ماند!» همین عبارت را زمانی به کار برد که زندانبان از او پرسید: «چه باید بکنم تا نجات یابم؟» پاسخ ساده بود: «به ایمان بیاور، و و اهل خانه‌ات نجات خواهید یافت» (). کلامی را شنید که می‌توانست او و خانه‌اش را نجات دهد! اما با آنچه شنید چه کرد؟ او از خواست که کس از گفتگوی آنها باخبر نشود!

بود، و نفوذ داشت. اما یک از اینها زمانی که برابر قاضی خود ایستاد، به کارش نیامد. روز بود. پسرانش را جلوی چشمانش بریدند، و سپس چشمانش را کور کردند. این آخرین چیزی بود که او دید. سپس، بقیه عمرش را گذراند. او ۳۲ ساله بود.

از کلام نجات‌بخش خدا نکرد و خود را برابر قاضی‌اش یافت. انسانی روز نمی‌تواند با خدا مذاکره کند. همه ‌ها بسته خواهند شد. همه گناهکار شناخته شده و برای همیشه به دریاچه آتش و گوگرد افکنده خواهند شد.

«با خصم خود زود سازش کن، مادامی که با او راه هستی، مبادا خصم را به قاضی تسلیم کند، و قاضی را به مأمور بسپارد، و به افکنده شوی» (). ما باید امروز از کنیم! ما باید اکنون با خدا کنیم، قبل از اینکه او را به عنوان قاضی ملاقات کنیم. ما باید حل شود. و تنها یک راه وجود دارد: از خدا.

با کار خود بر روی ، «برای همه کسانی که از او می‌کنند، منشأ نجات ابدی شد» (). «هر که به پسر ایمان آورد، حیات جاودانی دارد؛ و هر که به پسر ایمان نیاورد، حیات را نخواهد دید، بلکه غضب خدا بر او می‌ماند» (). با ابدی تاریک خدا به پایان نرسید. اکنون از کنید! (بله، همین الان!)

در اصل در https://thelordisnear.org منتشر شده است. با هوش مصنوعی ترجمه شده، از جمله نقل‌قول‌های کتاب مقدس — هر ارجاعی را باز کنید تا آن را در کتاب مقدس به زبان دری بخوانید.

The Bible in Dari “Today’s Dari Version” © United Bible Societies and Pamir Ministries (OM). pamirministries.org

عکس از Ronnie Schmutz در Unsplash (https://unsplash.com/photos/a-very-tall-waterfall-in-the-middle-of-a-mountain-beO051yJ-iM)

روزهای اخیر

دیدن همه
  • سپتمبر ۲۶, ۲۰۲۵

    در طول دورهٔ کوتاه رفع محاصرهٔ اورشلیم توسط کلدانیان (بابلی‌ها)، ارمیا به دروغ متهم شده...

  • سپتمبر ۲۵, ۲۰۲۵

    در سال نهم سلطنت صدقیا، در روز دهم ماه دهم، محاصره نهایی اورشلیم توسط نبوکدنصر آغاز شد...

  • سپتمبر ۲۱, ۲۰۲۵

    چه چیزی می‌تواند برای مردی پر از گناه مناسب‌تر از یک نجات‌دهنده پر از فیض باشد؟ مطمئناً...

  • سپتمبر ۲۰, ۲۰۲۵

    خداوند عیسی به عنوان انسان عمداً جایگاه وابستگی به خدا را پذیرفت. او خدمت عمومی خود را در...