مسائل– سپتامبر ۲۰۱۵ –مجله فیض و حقیقت
افکار خدا در مورد فلسفه
«پس همانطور که مسیح عیسی خداوند را پذیرفتید، در او سلوک کنید، در او ریشه دوانده و بنا شوید و در ایمان استوار گردید، همانطور که تعلیم یافتید، و در آن با شکرگزاری فراوان باشید. مواظب باشید کسی شما را از طریق فلسفه و فریب پوچ، بر اساس سنتهای انسانی، بر اساس اصول اولیه جهان، و نه بر اساس مسیح، فریب ندهد.» —کولسیان ۲:۶-۸ NKJV).
در کولسیان ۲،روحالقدس از طریق پولس رسول به شدت ما را در مورد چهار خطر هشدار میدهد: فلسفه (آیات ۸-۱۰)، یهودیت (آیات ۱۱-۱۷)، خرافات و غیبگویی (آیات ۱۸-۱۹)، و ریاضتکشی جسمانی یا ایده دستیابی به یک وضعیت روحانی بالا از طریق خودداری (آیات ۲۰-۲۳). اینها تهدیدات جدی برای ایمانداری هستند که میخواهد «در مسیح» سلوک کند – و میخواهد خداوند عیسی را در تمام زمینههای زندگی شخصی خود جلال دهد.
در یونانی یک حرف تعریف در مقابل «فلسفه و فریب پوچ» وجود دارد. این بدان معناست که این دو به طور جداییناپذیری به هم تعلق دارند. چرا؟ زیرا فلسفه بنا به تعریف یا خدا را مستثنی میکند یا به دنبال توضیح خدا به روشی انسانی است. خدا فلسفه را «فریب پوچ» مینامد!
فلسفه به معنای واقعی کلمه «عشق به حکمت» است. با این حال، نباید به حکمت امثال ۸ فکر کنیم – حکمت الهی که فقط در خداوند عیسی یافت میشود. حتی بیشتر از آن، در آن فصل حکمت نام خود اوست. در عوض، ما به «عشق به حکمت» به اصطلاح که از انسان نشأت میگیرد، میپردازیم. این بر عقل تمرکز دارد و به جهان و ساکنان آن جذابیت دارد. فلسفه به دنبال توضیحی برای مشکلات جهان، و به ویژه برای مسائل زندگی انسان است در حالی که پاسخ الهی را مستثنی میکند: حکمت، خود مسیح. خدا از ملاحظات و تفکرات آن کنار گذاشته میشود. فلسفه تلاش روح انسانی، بدون خدا، برای اثبات توانایی و درک خود است.
یک شکل خاص از فلسفه، نظریه تکامل یا استدلال تکامل است. این نظریه بدون هیچ پایه محکمی در طبیعت استدلال و بحث میشود و در تناقض کامل با کلام خداست تا به این نتیجه برسد که خدا وجود ندارد یا او خدای خالق قادر مطلق نیست. بنابراین، در ذهن این فیلسوفان، نمیتواند خدای نجاتدهندهای وجود داشته باشد!
بر اساس کلام خدا،فلسفه در تمام اشکال خود بیهوده است، دارای محتوای کمی است و توخالی و فریبنده است زیرا انسان را اساس، نقطه شروع و تمرکز – در واقع معیار زندگی انسان قرار میدهد. کلام خدا در اول قرنتیان ۱:۲۳ میگوید که کلام صلیب برای یونانیان حماقت است زیرا آنها قادر به درک آن نیستند. امور روحانی را فقط میتوان با بینش روحانی که خدا میدهد درک کرد – نه با استدلالهای انسانی، فرضیات یا بحثها (اول قرنتیان ۲:۶-۱۴). پولس گفت: «زیرا سلاحهای جنگ ما جسمانی نیستند بلکه در خدا قدرتمندند برای فرو ریختن دژها، فرو انداختن استدلالها و هر چیز بلندی که خود را در برابر معرفت خدا بالا میبرد، و هر فکری را به اسارت اطاعت مسیح در میآوریم» (دوم قرنتیان ۱۰:۴-۵).
چگونه میتوانید به عنوان فرزند خدا از خطرات بزرگی که از فلسفه ناشی میشود در امان بمانید؟ به هر حال، بسیاری در ایمان خود غرق شدهاند یا حتی با اجازه دادن به خود برای فریب خوردن از آن، معلمین دروغین شدهاند. جذابیت فلسفه در اشکال مختلف آن نباید دست کم گرفته شود، به ویژه در کتابهای درسی و دورههای آموزشی در مورد این موضوع. هنگامی که دیگر «به اندازه کافی» در مسیح ندارید، هنگامی که مایلید ذهن خود را به تفکر «جدید» و استدلال انسانی باز کنید، خطر بزرگی وجود دارد که به استدلالها و منطق روح انسانی علاقهمند شوید. سپس توسط این شیوه تفکر دنیوی که در آن انسان محور است، کشیده خواهید شد. غرور بیحد و حصر او سعی میکند در مورد معنای زندگی، معنای رنج، آفرینش زمین و هر تعداد چیز دیگر استدلال کند – در تمام این مدت خدای قادر مطلق را مستثنی میکند. با این حال، او به تمام این سوالات در کلام خود پاسخ داده است، تا حدی که صلاح دید.
از «فلسفه مسیحی» برحذر باشید– بدترین شکل فلسفه که وجود دارد – زیرا در حالی که ظاهری از دینداری دارد، قدرت آن را انکار میکند (دوم تیموتائوس ۳:۵). این صرفاً تلاش دیگری از ذهن انسان برای استدلال و درک خالق خود است. اما درک ذهن خدا ممکن نیست (اشعیا ۴۰:۲۸). «راههای من بالاتر از راههای شماست، و افکار من بالاتر از افکار شماست» (۵۵:۹).
بیایید استدلال نکنیم و اجازه ندهیم که توسط تعالیم عجیب کشیده شویم. اما بیایید با پرستش و شگفتی محترمانه از جلال عظیم خداوند عیسی مسیح سر تعظیم فرود آوریم! تنها این دیدگاه از او و مشارکت صمیمی با او میتواند ما را از انحرافات در تفکر خود حفظ کند.