مژده– مارچ 2021 –مجلهٔ فیض و حقیقت
«آیا برای مردی مثل من امیدی هست؟»
یک شب پس از یک جلسهٔ احیا در یک شهر بزرگ، مردی با ظاهر خطرناک به واعظ نزدیک شد و پرسید: «امشب با من میآیید؟ باید با شما صحبت کنم.»
واعظ پاسخ داد: «با کمال میل.»
مرد راه را نشان داد از چندین کوچهٔ فرعی و وارد یک کوچهٔ بنبست شد. او دری را باز کرد، واعظ را به داخل راهنمایی کرد و سپس یک هفتتیر بیرون آورد و گفت: «من به شما آسیبی نمیرسانم. فقط میخواهم از شما بپرسم که آیا آنچه امشب در موعظهٔ خود گفتید، مبنی بر اینکه خون عیسی مسیح ما را از هر گناهی پاک میکند، واقعاً منظورتان بود؟»
واعظ پاسخ داد: «البته که منظورم بود. خدا در کلام خود این را میگوید.»
سپس مرد گفت: «من با این هفتتیر چهار نفر را کشتهام. آیا برای مردی مثل من امیدی هست؟»
«من دوباره به شما میگویم که اگر مردی گناهان خود را اعتراف کرده و ترک کند، خدا وعده داده است که او را خواهد بخشید و از هر گناهی پاک خواهد کرد» (اول یوحنا 1:7 را بخوانید).
مرد ادامه داد،«در آن طرف این دیوار میخانهٔ من است. ما به هر کسی مشروب میفروشیم. بارها آخرین پنی را از مردی گرفتهام و خانوادهاش را گرسنه گذاشتهام. کنار میخانه، قمارخانهٔ من است. هیچ بازی صادقانهای در آنجا وجود ندارد. مردی اخیراً پس از از دست دادن همه چیز در اینجا خودکشی کرد. آیا برای مردی مثل من امیدی هست؟»
واعظ پاسخ داد: «خدا واقعاً منظورش این است که میگوید: 'خون عیسی مسیح ما را از هر گناهی پاک میکند.'»
«یک سؤال دیگر، و میتوانید بروید. وقتی از کوچه خارج میشوید، از کنار خانهٔ من رد میشوید. همسرم با دختر 11 سالهام آنجاست. سیزده سال پیش من با دختری زیبا در نیویورک آشنا شدم و دربارهٔ زندگیام به او دروغ گفتم. او با من ازدواج کرد؛ اما وقتی حقیقت را فهمید، قلبش شکست. از آن زمان، زندگی را برای او 'جهنمی روی زمین' کردهام. حتی شروع به کتک زدن او کردم. اخیراً، دخترم را هم سیلی زدم و او را به یک اجاق داغ کوبیدم، و بازویش را از شانه تا مچ سوزاندم. او برای تمام عمرش بدشکل شده است. آیا برای مردی مثل من امیدی هست؟»
واعظ مرد بدبخت را گرفت،او را تکان داد و فریاد زد: «به من گوش کن! مهم نیست چه کردهای، کلام خدا پابرجاست: 'خون عیسی مسیح ما را از هر گناهی پاک میکند.' این شامل تو هم میشود!»
مرد گفت: «خیلی ممنونم. باید مطمئن میشدم. من به شما ایمان دارم. فردا شب دوباره در جلسهٔ شما خواهم بود.»
پس از رفتن واعظ، مرد میخانه و قمارخانه را خالی کرد. سپس هر بطری، بشکه و آینه را شکست. او همچنین میزها و چرخهای قمار را خرد کرد و تمام تاسها و کارتها را در شومینه سوزاند. تمام شب او تمام ابزارهای گناه خود را نابود کرد. صبح بود که از پلههای خانهاش بالا رفت و خسته نشست.
با شنیدن صدای او،همسرش به دخترشان گفت: «برو و به بابا بگو صبحانه آماده است.»
دختر آهسته به سمت پدرش رفت. نیمهترسیده گفت: «بابا، مامان گفت صبحانه آماده است.»
مرد لبخند زد و گفت: «عزیزم، بابا صبحانه نمیخواهد.»
دخترش برگشت و دوید به آشپزخانه و فریاد زد: «مامان! بابا به من لبخند زد و مرا 'عزیزم' صدا کرد و سرم داد نزد!»
مادرش اصرار کرد: «باور نمیکنم! برگرد و فقط به پدرت بگو صبحانه آماده است.» مادر تصمیم گرفت دخترش را دنبال کند.
همین که صدای نزدیک شدن آنها را شنید، مرد لبخند زد و گفت: «نزدیکتر بیایید.»
همسر و دخترش لرزان به او نزدیک شدند. او به آرامی بازوانش را دور دو نفری که قبلاً به شدت مورد آزار قرار داده بود، حلقه کرد و با چشمانی پر از اشک به آنها اطمینان داد: «دیگر لازم نیست از من بترسید. خدا امروز به شما یک شوهر جدید و یک پدر جدید داده است.»
در جلسهٔ آن شب، همسر و دخترش نیز قلب خود را به مسیح دادند. آنها نیز کشف کردند که «خون عیسی مسیح ... ما را از هر گناهی پاک میکند» (اول یوحنا 1:7 NKJV).
آیا پیام را دریافت کردید؟آیا همین حالا گناهان خود را اعتراف کرده و ترک میکنید و زندگی خود را به مسیح میسپارید؟ از خدا بخواهید شما را ببخشد. برای کسی مثل شما امید هست! ما میتوانیم بیشتر به شما بگوییم.
این مقاله به عنوان یک رسالهٔ انجیلی از فیض و حقیقت در دسترس است.