هویت. وقتی از آسمان بالا، از فراز ستارگان به من نگاه میکنی، چه میبینی؟ میگویی مرا در خون گرانبهای او شستهای، و هیچ گناه یا لکهای برای دیدن نیست. اما آنچه تو میبینی و آنچه آینهام میبیند، واقعاً بسیار متفاوت است. و برایم سخت است باور کنم که میتوانم یک خلقت جدید باشم.
میخواهم آنچه را که تو مرا میبینی باشم، نه آنچه آینهام میگوید. مردی در مسیح، این چیزی است که تو مرا ساختهای، و نمیخواهم چیز دیگری باشم.
اما من تقلا میکنم و سعی میکنم چیزهایی را که به من چسبیدهاند، درست کنم. اما به نوعی، هر چه بیشتر تلاش میکنم، رهایی سختتر میشود. کارهایی را که انجام میدهم، نمیخواهم انجام دهم، و کارهایی را که میخواهم انجام دهم، نمیتوانم. ابری تیره بر فراز من معلق است، و درونم آشفتهام. احساس میکنم به دام افتادهام، و نمیتوانم از گناه درونم فرار کنم. آه، چه مرد بدبختی هستم! چه کسی مرا نجات خواهد داد؟
و سپس حقیقت خدا و هویتم را دیدم. من سعی میکردم کسی باشم که خدا قبلاً مرا ساخته بود.
من با مسیح مُردم، و انسان کهنه مرده است، و من زندگی میکنم زیرا او دوباره برخاست. زندگی من در او و هویت من است؛ پذیرش من در مسیح است و نه در من.
من با مسیح مُردم، و انسان کهنه مرده است، و من زندگی میکنم زیرا او دوباره برخاست. زندگی من در او و هویت من است؛ پذیرش من در مسیح است و نه در من.
پذیرش من در مسیح است و نه در من، و کلام خدا آینه هویت من است. آمین.