مژده– مارچ 2023 –مجله فیض و حقیقت
شب بخیر یا خداحافظ؟
یک مسیحی فداکار با موتر تصادف کرد و به شفاخانه منتقل شد. به او اطلاع داده شد که تنها حدود دو ساعت دیگر زنده است. ایمان او به نیکویی خداوند برای ابدیت محکم بود. او خانوادهاش را به نزد خود فراخواند و با آنها صحبت کرد.
«شب بخیر، همسر عزیزم. در آفتاب و سایه با هم قدم زدهایم. تو الهامبخش من در هر کاری که انجام دادهام بودهای. بارها روح خدا را دیدهام که در چهرهات میدرخشد. من تو را بسیار بیشتر از روزی که عروسم شدی دوست دارم. شب بخیر، عزیزم. صبح تو را خواهم دید؛ شب بخیر.»
«شب بخیر، مریم. تو اولین فرزند ما هستی. چه شادیای برای پدرت بودهای. چه مسیحیای هستی، مریم؛ هرگز فراموش نخواهی کرد که پدرت چقدر تو را دوست داشت. شب بخیر، مریم، شب بخیر.»
«شب بخیر، ویل،پسر بزرگم. آمدن تو به خانه ما یک برکت بینظیر بوده است. تو خدای پدرت را دوست داری. تو در هر فیض و فضیلت مسیحی به رشد خود ادامه خواهی داد. تو عشق و برکت پدرت را داری. شب بخیر، ویل، شب بخیر.»
«شب بخیر، گریسی.»چارلی بعد از ویل بود. چارلی تحت تأثیرات شیطانی قرار گرفته بود و پدر و مادرش را به شدت ناامید کرده بود. مرد در حال مرگ از او گذشت و با کوچکترین فرزند، یک دختر جوان زیبا، صحبت کرد. «گریسی، تو مدتهاست که یک آهنگ شادی، یک پرتو نور بودهای. وقتی نه چندان پیش زندگیات را به مسیح تسلیم کردی، جام شادی پدرت لبریز شد. شب بخیر، دختر کوچک، شب بخیر.»
«خداحافظ، چارلی.»سپس چارلی را به کنار خود فراخواند. «چارلی، چه پسر خوب و امیدبخشی بودی. پدر و مادرت باور داشتند که تو به یک مرد نجیب تبدیل خواهی شد. ما تمام فرصتهایی را که به سایر فرزندان دادیم، به تو نیز دادیم. اگر تفاوتی وجود داشته است، خودت باید اعتراف کنی که این تفاوت کاملاً به نفع تو بوده است. تو ما را ناامید کردهای. تو راه وسیع و رو به پایین را دنبال کردهای. تو به هشدار کلام مقدس خدا توجه نکردهای. تو به ندای نجاتدهنده گوش ندادهای. اما من همیشه تو را دوست داشتهام و هنوز هم دوستت دارم، چارلی. فقط خدا میداند که چقدر تو را دوست دارم. خداحافظ، چارلی، خداحافظ.»
چارلی دست پدرش را گرفت و در میان گریهها فریاد زد: «پدر، چرا به دیگران شب بخیر گفتی و به من خداحافظ؟»
«به این دلیل ساده که من با سایر اعضای خانواده در بهشت ملاقات خواهم کرد، اما با تمام وعدههایی که به ما اطمینان از یک دیدار مجدد میدهند، با همان اظهارات در کلام خدا، که از داوری نیز صحبت میکنند، من هیچ امیدی به دیدن تو در آنجا ندارم. خداحافظ، چارلی، خداحافظ.»
چارلی به زانو افتاد کنار بستر پدر در حال مرگش و در عذاب روحش فریاد زد و از خدا خواست که گناهانش را ببخشد.
«آیا منظورت جدی است، چارلی؛ آیا واقعاً جدی هستی؟»
جوان دلشکسته گفت: «خدا میداند که جدی هستم.»
«پس خدا تو را خواهد شنید و نجات خواهد داد، چارلی، و این شب بخیر است نه خداحافظ. شب بخیر، چارلی، شب بخیر، پسرم.» و سپس پدر در حضور خداوند درگذشت.
چارلی اکنون یک واعظ است انجیل.
داستان فوقالذکر از بازگشت شاد این مرد عزیز به خانه توسط یکی از دوستانم برایم ارسال شد، و در انتقال این حادثه، با دعای خالصانه است که ممکن است به دست بسیاری از «چارلیها» برسد که در حال حرکت در جاده وسیع هلاکت هستند.
اکنون روز نجات است!
«اینک من بر در ایستاده و میکوبم: اگر کسی صدای مرا بشنود و در را باز کند، من به نزد او خواهم آمد» (مکاشفه 3:20 KJV).
«چگونه فرار خواهیم کرد،اگر چنین نجات عظیمی را نادیده بگیریم؟» (عبرانیان 2:3). ما میتوانیم بیشتر به شما بگوییم.
آه، مگذار کلام دور شود،
و چشمانت را بر نور نبند: ای گناهکار بیچاره، دلت را سخت مکن؛تو نجات خواهی یافت، چرا امشب نه؟
اقتباس از «به کجا میروی»