من ترسیده بودم و میخواستم گریه کنم. مطمئن نبودم که به آنجا میروم. به مادرم و پدرم فکر میکردم که دور از اینجا در خانه بودند. آنها میدانستند که به بهشت میروند. بعد از آن، دیدم که او روی لبه تختخوابم نشسته بود. «چه شده؟ چرا
من ترسیده بودم و میخواستم گریه کنم. مطمئن نبودم که به آنجا میروم. به مادرم و پدرم فکر میکردم که در خانه، دور از من بودند. آنها میدانستند که به بهشت میروند. بعد از آن، دیدم که او روی لبه تختخوابم نشسته بود. «چه شده؟ چرا...»